شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨ - نكوهيدن نامس هاى پوسيده را كه مانع ذوق ايمان، و دليل ضعف صدقاند،
نكوهيدن نامس هاى پوسيده را كه مانع ذوق ايمان، و دليل ضعف صدقاند،
و راهزن صد هزار ابله، چنانكه راهزن آن مخنث شده بودند گوسفندان، و نمى يارست گذشتن و پرسيدن مخنث از چوپان كه اين گوسفندان تو مرا عجب گزند، گفت اگر مردى و در تو رگ مردى هست همه فداى تواند، و اگر مختثى هر يكى تو را اژدهاست. مختثى ديگر هست كه چون گوسفندان را بيند در حال از راه باز گردد نيارد پرسيدن، ترسد كه اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند
|
اى ضياء الحق حسام الدين بيا |
اى صقال روح و سلطان الهدى |
|
|
مثنوى را مسرح مشروح ده |
صورت امثال او را روح ده |
|
|
تا حروفش جمله عقل و جان شوند |
سوى خلدستان جان پران شوند |
|
|
هم به سعى تو ز ارواح آمدند |
سوى دام حرف مستحقن شدند |
|
|
باد عمرت در جهان همچون خضر |
جان فزا و دستگير و مستمر |
|
|
چون خضر و الياس مانى در جهان |
تا زمين گردد ز لطفت آسمان |
|
|
گفتمى از لطف تو جزوى ز صد |
گر نبودى طمطراق چشم بد |
|
|
ليك از چشم بد زهر آب دم |
زخم هاى روح فرسا خورده ام |
|
|
جز به رمز ذكر حال ديگران |
شرح حالت مى نيارم در بيان |
|
|
اين بهانه هم ز دستان دلى است |
كه از او پاهاى دل اندر گلى است |
|
|
صد دل و جان عاشق صانع شده |
چشم بد يا گوش بد مانع شده |
|
ناموس: در اين عبارت، به معنى خود پسندى و عجب مناسب تر است و ناموس هاى پوسيده كنايت از غرض هاى نفسانى است، كه برخاسته از خود پسندى است.
صقال: زدودن (شمشير) است، و در اين بيت به معنى زداينده و مصدر مبنى از براى فاعل است.