شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣٥ - جواب دادن قاضى صوفى را
جواب دادن قاضى صوفى را
|
گفت قاضى واجب آيدمان رضا |
هر قفا و هر جفا كآرد قضا |
|
|
خوش دلم در باطن از حكم زبر |
گرچه شد رويم ترش كالحق مر |
|
|
اين دلم باغ است و چشمم ابروش |
ابر گريد باغ خندد شاد و خوش |
|
|
سال قحط از آفتاب خيره خند |
باغ ها در مرگ و جان كندن رسند |
|
|
ز امر حق وابكوا كثيرا خوانده اى |
چون سر بريان چه خندان مائده اى |
|
|
روشنى خانه باشى همچو شمع |
گر فرو پاشى تو همچون شمع دمع |
|
|
آن ترش رويى مادر يا پدر |
حافظ فرزند شد از هر ضرر |
|
|
ذوق خنده ديده اى اى خيره خند |
ذوق گريه بين كه هست آن كان قند |
|
|
چون جهنم گريه آرد ياد آن |
پس جهنم خوش تر آيد از جنان |
|
|
خنده ها در گريه ها آمد كتيم |
گنج در ويرانه ها جو اى سليم |
|
|
ذوق در غم هاست پى گم كرده اند |
آب حيوان را به ظلمت برده اند |
|
|
باز گونه نعل در ره تا رباط |
چشم ها را چار كن در احتياط |
|
قفا: قفا زدن: صفع. پس گردنى.
زبر: جمع زبور: كتاب هاى پيمبران پيشين. جاؤ بالبينات و الزبر و الكتاب المنير. (آل عمران، ١٨٤) زبور: هر كتابى كه در آن حكمتى بود.
الحق مر: حق تلخ است. (مثلى است رايج)
|
كه گفتار تلخ است با راستى |
ببندد به تلخى در كاستى |
|
|
گر سخن راست بود جمله در |
تلخ بود تلخ كه الحق مر |
|