شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٩ - داستان آن شخص كه بر در سرايى نيم شب سحورى مى زد، همسايه او را گفت كه آخر نيم شب است سحر نيست و ديگر آنكه در اين سرا كسى نيست بهر كه مى زنى؟ و جواب گفتن مطرب او را
|
ور تو را شكى و ريبى ره زند |
تاجران انبيا را كن سند |
|
|
بس كه افزور آن شهنه بختشان |
مى نتاند كه كشيدن رختشان |
|
ايوب و بلا: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٨٣٤/ ٦.
يعقوب و صابرى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠٣٠/ ٣.
انبان نجس: كنايت از بى ارزش، نيز بسا مالى را كه براى خدا انفاق مى كنند كه اگر از روى ريا نباشد، برخى از آن حلال آميخته به حرام است. و نيز اشارت است به: «الدنيا جيفة.» مقتبس: روشنى گيرنده.
يخ جسم: از آن رو كه جسم تباه شدنى است و گرمى آن از روح است.
ملكى برون از وهم: چنانكه در حديث است:
اعددت لعبادى الصالحين ما لا عين رأت.
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٠٥/ ٣) اواه: بسيار آه كشنده. گرفته از قرآن كريم است: إن إبراهيم لأواه حليم: همانا ابراهيم بسار آه كشنده بردبار بود. (توبه، ١١٤) چنانكه ديديم كسى بر سحورى زن خرده گرفت كه در خانه كسى نيست براى كه سحورى مى زنى؟ او پاسخ مى دهد، براى خدا كار مى كنم. در كارهايى كه براى خداست قصد قربت بايد، چانكه بسيار كسان در راه خدا نه تنها از مال بلكه از جان مى گذرند و در اين معاملت حضرت حق كاله فانى را از آنان مى خرد و در عوض بهاى جاودانى مى پردازد. كه: إن الله اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة. (توبه، ١١١)
|
مشترى من خداى است او مرا |
مى كشد بالا كه الله اشترى |
|
آنكس كه براى خدا تخمى كاشت حاصلى گران برداشت. ابراهيم در راه او آه كشيد و به مرتبت خلت رسيد. ديگر پيمبران نيز چنين اند كه نام آنان به بزرگى در اين جهان جاودان است و آنان در كنف عز خداى سبحان، و از جمله اين مخلصان بلال است كه داستان او خواهد آمد.