شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٢ - تفسير قوله
چنين مرگ از خواص نفس حيوانى است. اين بيت ها توضيح بيشترى است براى معنى آن مرگ. كسانى كه خودبينى و غرض هاى نفسانى را كشته اند و از تعلق به جسم رسته اند، روح آنان به عالم امر متصل است، هرچند تن شان در عالم خلق در حركت است. چنانكه رسول ٦ درباره ابوبكر فرمود:
|
زاده ثانى است احمد در جهان |
صد قيامت بود او اندر عيان |
|
|
زو قيامت را همى پرسيده اند |
اى قيامت تا قيامت راه چند؟ |
|
|
با زبان حال مى گفتى بسى |
كه ز محشر حشر را پرسد كسى؟ |
|
|
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام |
رمز موتوا قبل موت يا كرام |
|
|
همچنانكه مرده ام من قبل موت |
زآن طرف آورده ام اين صيت و صوت |
|
|
پس قيامت شو قيامت را ببين |
ديدن هر چيز را شرط است اين |
|
|
تا نگردى او ندانى اش تمام |
خواه آن انوار باشد يا ظلام |
|
|
عقل گردى عقل را دانى كمال |
عشق گردى عشق را دانى ذبال |
|
|
گفتمى برهان اين دعوى مبين |
گر بدى ادراك اندر خورد اين |
|
|
هست انجير اين طرف بسيار و خوار |
گر رسد مرغى قنق انجير خوار |
|
|
در همه عالم اگر مرد و زن اند |
دم به دم در نزع و اندر مردن اند |
|
|
آن سخنشان را وصيت ها شمر |
كه پدر گويد در آن دم با پسر |
|
|
تا برويد عبرت و رحمت بدين |
تا ببرد بيخ بغض و رشك و كين |
|
|
تو بد آن نيت نگر در اقربا |
تا ز نزع او بسوزد دل تو را |
|
|
كل آت آت آن را نقد دان |
دوست را در نزع و اندر فقد دان |
|
|
ور غرض ها زين نظر گردد حجاب |
اين غرض ها را برون افكن ز جيب |
|
|
ور نيارى خشك بر عجزى مه ايست |
دان كه با عاجز گزيده معجزى است |
|
|
عجز زنجيرى است زنجيرت نهاد |
چشم در زنجير نه بايد گشاد |
|
|
پس تضرع كن كه اى هادى زيست |
باز بودم بسته گشتم اين ز چيست |
|
|
سخت تر افشرده ام در شر قدم |
كه لفى خسرم ز قهرت دم به دم |
|
|
از نصيحت هاى تو كر بوده ام |
بت شكن دعوى و بتگر بوده ام |
|
|
ياد صنعت فرض تر يا ياد مرگ |
مرگ مانند خزان تو اصل برگ |
|