شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٤ - تفسير قوله
كه: و ما ينطق عن الهوى. إن هو إلا وحي يوحى. (نجم، ٣- ٤) قيامت شو: بمير. چناكه در مطاوى مثنوى آمده اين جهان برابر جهان پس از مرگ چون خواب است برابر بيدارى و آنكه خواهد جهان حقيقى (قيامت) را ببيند بايد بميرد. چنانكه در حديث است:
من مات فقد قامت قيامته.
(بحارالانوار، ج ٥٨، ص ٧، و ج ٧٠، ص ٦٧) ديدن هر چيز ...: شرط حقيقت چيزى را دريافتن، با او يكى شدن است و با او يكى شدن، به عين اليقين رسيدن. (اگر سراپا عشق شدى سوزش عشق را خواهى دانست.) ذوبال: ذباله. فتيله.
هست انجير اين طرف ...: نظير:
|
بر سماع راست هر كس چيز نيست |
لقمه هر مرغكى انجير نيست |
|
|
خاصه مرغى مرده اى پويسده اى |
پر خيالى اعميى بى ديدهاى |
|
نزع و مردن دم به دم: اشارت است به كون و فساد اعراض.
|
هر نفس نو مى شود دنيا و ما |
بى خبر از نو شدن اندر بقا |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٤٤/ ١) كل آت آت: هر آمدنى خواهد آمد.
|
نقش تن را تا فتاد از بام طشت |
پيش چشمم كل آت آت گشت |
|
حجاب: بايد «حجيب» خوانده شود.
نيارستن: نتوانستن.
خشك ايستادن: خاموش ماندن.
|
هين دهان بربند فتنه لب گشاد |
خشك آر الله اعلم بالرشاد |
|
دان كه با عاجز ...:
|
چن نمى داند دل داننده اى |
هست با گردنده گرداننده اى |
|