مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١ - متن خلقت، میزان و مقیاس همه چیز
عظیمی از ایشان کردند [١]. زن و مرد، کوچک و بزرگ ریختند به استقبال حضرت.
علمای شهر در نهایت خضوع آمدند و آن عالمترین مردم شهر آمد و گفت این افتخار را به من بدهید که من جلودار شتر حضرت باشم، غاشیهدار باشم، یعنی [افسار شتر را] به دوش خودش گرفت و گفت این افتخار ساربانی را به من بدهید.
این کار را عالمترین و محترمترین مردم شهر نیشابور کرد. مأمورین اجازه توقف نمیدادند؛ حداکثر این بود که عبور کنند. مردم خیلی مایل بودند حضرت توقفی بکنند ولی مأمورین مسلّح اجازه توقف نداشتند [و میگفتند] عجله داریم، باید برویم، مأمون منتظر است و اگر تأخیر شود چنین و چنان میشود. آمدند عرض کردند آقا! پس ما میخواهیم یادگاری از شما داشته باشیم؛ در همین عبور،
[١]. آن وقت نیشابور مرکز خراسان بوده است، خراسانِ به اصطلاح جنوبی یا خراسان مرکزی نهخراسان شمالی (شهرهای ماوراءالنهر)؛ و مثل بلخ و بخارا و مرو هم البته شهرهای بزرگی بوده ولی در این قسمت خراسان فعلی مرکز، نیشابور بوده است. طوس که همین شهر طوسی است که در چهار فرسخی غرب مشهد است و قبر فردوسی هم آنجاست، دهی، قصبهای یا شهرکی بوده است و این محل فعلی مشهد اساساً شهر نبوده، دو تا ده کوچک بود: ده «سناباد» که همان جایی است که حضرت در آنجا مدفون هستند و ده «نوغان» که الآن هم «محله نوغان» در پایینخیابان مشهد معروف است. خصوصیت تاریخیای که اینجا داشت فقط این بود که هارون در سفر خراسانش به همینجا که رسید مریض شد و نتوانست حرکت کند، بعد مرضش دوام پیدا کرد و همان جا مرد و در همین سناباد دفنش کردند. میدانیم در همین محل حرم حضرت، در پایین پای حضرت و در واقع در وسط گنبد، هارون مدفون است و این محوطه و چهاردیواری را به اعتبار قبر هارون طرح و هارون را در وسط خاک کرده بودند یعنی اگر وسط زیر گنبد را [در نظر] بگیریم که قسمت پایین پای حضرت میشود آن مقبره هارون است. علت اینکه قبر حضرت رضا در وسط قرار نگرفته و جای «بالا سر» تنگ است همین است. آن وسط، قبر هارون بود و مأمون خیلی دلش میخواست که حضرت رضا را در پایین پای پدرش هارون دفن کنند که آنجا طبق آنچه در احادیث آمده جریانهای خارقالعادهای رخ داد که بعد اجباراً آمدند و حضرت را در بالای سر هارون دفن کردند. اسم این بقعه هم «بقعه هارونیه» بود.
دِعبِل، شاعر عجیبی است؛ به اصطلاح امروز یک شاعر انقلابی است، که من خیال نمیکنم در عصرهای ما چنین شاعرهایی پیدا شده باشند. خودش میگفت پنجاه سال است که دارِ خودم را روی دوشم حرکت میدهم؛ یعنی پنجاه سال است حرفهایی میزند که باید برود سر دار. شعرهایی میگفت که بنیالعباس را آتش میزد. میگفت:
قَبْرانِ فی طوسٍ خَیرُ النّاسِ کلِّهِمُ | وَ قَبْرُ شَرِّهِمُ هذا مِنَ الْعِبَرِ | |