مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٥٢ - نمونه ای از حالت عناد و لجاج در برخورد با حافظ
کشیده است. و چقدر هم از این جهت، نفهمیده کار بجایی کرده است، چون او به جای اینکه حافظی چاپ کرده باشد، خواسته خودش را در قالب حافظ بگنجاند.
عجیب این است: مقدمهای نوشته که من کمی از آن مقدمه را در دست کسی خوانده بودم و هنوز نخواندهام، ولی از آن مصاحبه کاملًا معلوم بود. در این مقدمه و در چاپ این حافظ، کوشش کرده که بگوید: حافظ یک آدمی بوده درست مثل من، همه چیزش مثل من. میگوید: حافظ خدا را قبول نداشته، قیامت را هم قبول نداشته، چنین و چنان بوده است. حتی در بعضی جاها که تحریف، تحریف معنوی میشده، یعنی اگر میشده بگوید مقصود حافظ چیز دیگر است، [این کار را کرده است.] مثلًا حافظ میگوید: «من ملَک بودم و فردوس برین جایم بود (این، نظر بسیار واضح و روشنی است که میخواهد بگوید انسان یک حقیقتی است که عالم عِلوی جایگاه اوست) آدم آورد در این دیر خراب آبادم» معلوم است که داستان آدم و بهشت را دارد میگوید، یعنی همان داستانی که در ادیان و مذاهب و بالخصوص در قرآن آمده است. میگوید: چه لزومی دارد ما بگوییم مقصودش این حرفها بوده؟ خیر، مقصودش این است که من دلم میخواهد انسان در جامعه چنین زندگی کند (اساساً به همدیگر ربطی ندارد)، یک انسانِ مورد آرزوی حافظ بوده است که در زندگی باید چنین و چنان باشد، آن را میخواسته بگوید. آخر چگونه معنایش جور درمیآید؟! یک جا میگوید که شعری را دیدم که آن را باید تغییر داد. مثلًا حافظ گفته است: «ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند». با اینکه در تمام نسخهها بالاتفاق همین است، دیدم بهتر این است که بگوییم: «ندای عشق تو روزی در اندرون دادند» چون اگر بگویم «دوشم» معنایش این است که (معنای شعر را هم نفهمیده) فقط دیشب من عاشق تو شدم قبلًا نه؛ این بود که من آن را «روزی» کردم.
آنجا که حافظ غزلی گفته است که مربوط به قضیه یزد است (میگویند سفری تا یزد آمد و بلافاصله به شیراز برگشت؛ تاریخ هم نوشته است؛ در یک غزلش به این قضیه اشاره میکند) میگوید:
ای صبا از من بگو با ساکنان شهر یزد | کای سر ما حقشناسان گوی چوگان شما | |