شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٢ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
|
منصبى كآنم ز رؤيت محجب است |
عين معزولى است و نامش منصب است |
|
منتجب: گزيده، مورد قبول.
بيرون شو: مخلص، راه گريز، راه چاره. (جز درگاه تو روى به جايى نتواند آورد او را بپذير.) فتراك: تسمه يا دوالى كه از پس و پيش زين اسب آويزند.
دست در فتراك زدن: كنايت از متوسل شدن.
سرمست: شادمان.
دست ماليدن: كنايت از مورد لطف قرار دادن. (او شادمانه به درگاه تو آمده بدو لطفى كن.) گفت شه ...: هرچه خواهان آن است بدو دهيد.
برى شدن از: از دست دادن، رها كردن.
ما خود بر سرى: خود هم در اختيار اوييم. نظير:
|
ما تو را و جمله اشكاران تو را |
پاى بر گردون هفتم نه برآ |
|
گفت تا شاهيت: از روزى كه عشق تو در دل او رست هواى ديگرى در دل او نماند. جز به تو به چيزى دل نبست.
خرقه در حال وجد انداختن: خرقه اى كه درويش هنگام سماع به وجد آيد و از تن برون افكند. (چيزى را كه رها كرد بدان باز نمى گردد. جز به تو به ديگر چيز دل نمى بندد.) باز ده ...: اگر صوفى خرقه افكنده را بخواهد، معنى آن اين است كه چنان حالت بدين خرقه نمى ارزد. و از آنچه وانهاده پشيمان است.
خرقه كالبد: (اضافه مشبه به بمشبه) عشق صد جسمى را كه زنده است و جان و خرد دارد ارزد.
ابتر: ناقص، و در اين بيت وفا نكردن آن است به خداوند ملك.
پنج دانگ: مى توان گفت اگر شش دانگ مست بود چنان مشغول بود كه درد سرى حس نمى كرد و نمى دانست چه گرفتارى نصيب او شده و مى توان «پنج دانگ» را كنايت از