شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٢ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
|
واصلان چون غرق ذات اند اى پسر |
كى كنند اندر صفات او نظر |
|
خوب رويان ...: آنچه ابن فارض سروده نزديك به مضمون بيت مولاناست:
|
فكل مليح حسنه من جمالها |
مغازلة بل حسن كل مليحة |
|
(هر زيبارويى زيبايى خود رااز زيبايى او عاريت گرفته است.) و سرانجام عكس ها از ميان مى رود و اصل باقى است كه: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الإكرام. (رحمن، ٢٦- ٢٧)
|
باز عقلش گفت بگذار اين حول |
خل دوشاب است و دوشاب خل |
|
|
خواجه را چون غير گفتى از قصور |
شرم دار اى احول از شاه غيور |
|
|
خواه راكه در گذشته است از اثير |
جنس اين موشان تاريكى مگير |
|
|
خواجه جان بين مبين جسم گران |
مغز بين او را مبينش استخوان |
|
|
خاجه را از چشم ابليس لعين |
منگر و نسبت مكن او را به طين |
|
|
همره خورشيد را شب پر مخوان |
آنكه او مسجود شد ساجد مدان |
|
|
عكس ها را ماند اين و عكس نيست |
در مثال عكس حق بنمود نيست |
|
|
آفتابى ديد او جامد نماند |
روغن گل روغن كنجد نماند |
|
باز عقلش ...: دنباله بيت ٣١٣١ و شكوه مرد وامدار است. چون به خدا روى آورد و خود را سرزنش كرد كه چرا به غير حق روى آوردم، انديشيد كه خواجه را جدا از حق نبايد دانست.
حول: دوبينى.
خل دوشاب است ...: چنانكه در سركه شيره، سركه را از دوشاب نمى توان جدا كرد آن را كه در حق محو شده (جز در عقل) جدا از او نمى توان دانست.
شاه غيور: كنايت از حضرت حق.
موشان تاريكى: كنايت از آنان كه درمحدوده جسم به سر مى برند و از جان تابناك بى بهره اند. از جمعيت خاطر و اتصال با حق محروم اند و گرفتار انديشه هاى تاريك خويش اند.