شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٩ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
گويا مولانا دست بر روى نهادن را كور شدن دانسته، و از آن تعبيرى شاعرانه نموده است. در ديوان كبير نيز بدين موضوع اشارت كرده است:
|
ايا نور رخ موسى مكن اعمى صفورا را |
چنين عشقى نهادستى به نورش چشم بينا را |
|
(ديوان كبير، بيت ٧٣٠)[١] اما از كورى صفورا در مأخذهايى كه مراجعه كردم، نشانى نديدم.
همچنان مرد مجاهد ...: اشارت است به مضمون آيه هايى از قرآن مجيد كه در آن مؤمنانى كه با بذل مال و جان از دين حمايت مى كنند ستوده شده اند از جمله آيه ٢٠ سوره توبه.
روزن چشمم ز مه ...: «مه» استعارت از نور موسى (ع) است و «گنج در ويران نشستن»، استعارت از درخشش نور موسى در دل صفورا. (هرچند ديده ظاهرى را از دست داده ام، ديده درونم بدو روشن شده است.) كى گذارد ...: روشنى ديده درون روشنى ديده برون را از يادم برده است.
|
نور روى يوسفى وقت عبور |
مى فتادى در شباك هر قصور |
|
|
پس بگفتندى درون خانه در |
يوسف است اين سو به سيران و گذر |
|
|
زآنكه بر ديوار ديدندى شعاع |
فهم كردندى پس اصحاب بقاع |
|
|
خانه اى را كش دريچه است آن طرف |
دارد از سيران آن يوسف شرف |
|
|
هين دريچه سوى يوسف باز كن |
وز شكافش فرجه اى آغاز كن |
|
|
عشق ورزى آن دريچه كردن است |
كز جمال دوست سينه روشن است |
|
|
پس هماره روى معشوقه نگر |
اين به دست توست بشنو اى پدر |
|
|
راه كن در اندرون ها خويش را |
دور كن اداك غير انديش را |
|
|
كيميا دارى دواى پوست كن |
دشمنان را زين صناعت دوست كن |
|
|
چون شدى زيبا بد آن زيبا رسى |
كه رهاند روح را از بى كسى |
|
|
پرورش مر باغ جان ها را نمش |
زنده كرده مرده غم را دمش |
|
|
نه همه ملك جهان دون دهد |
صد هزاران ملك گوناگون دهد |
|
[١] يادداشت خانم اكرم سلطانى.