هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨١٩ - نمونهاى از انقلاب علوى
و كسى كه اين انگشتريها را براى ابن طاهر مىبرد بايد بتاخت و سريع اين مأموريت را به انجام رساند. و آنگاه شرح ماجرا را براى او بنويسد.
عبداللَّه در پايان اين نامه نوشته بود: در كار محمّد بن قاسم بسيار هوشيار و مراقب و بيدار باش تا او و يارش، ابو تراب، را به محضر من آورى.
نقشه عبداللَّه با موفقيّت اجرا شد و محمّد بن قاسم و يارش، ابو تراب، را به طرف نيشابور به سوى عبداللَّه بن طاهر بردند. عبداللَّه آمد كه آن دو را ببيند و همين كه چشمش به آنها افتاد به فرمانده لشكرش گفت:
واى بر تو اى ابراهيم آيا در اين كار از خداى نترسيدى؟ (مقصود عبداللَّه زنجيرهاى سنگينى بود كه ابراهيم بر دست و پاى محمّد و ابو تراب زده بود)، آيا اين مرد صالح را با چنين زنجيرهاى گران بستى؟!
ابراهيم به او پاسخ داد:
اى امير ترس از تو ترس از خدا را از يادم برد و تهديدهايت عقل مرا از توجّه به امور ديگر، باز داشت!
عبداللَّه گفت: اين زنجير را از او بردار و زنجير سبكترى بر پايش ببند كه در حلقهاش يك رطل آهن باشد [١] و ميله آن نيز بلند و حلقههايش فراخ باشد كه بخوبى بتواند با آن زنجير راه برود.
محمّد بن قاسم در زمانى كه در بند بود، قرآنى براى خواندن طلبيد. عبداللَّه بن طاهر دستور داد چند قاطر از اصطبلش بيرون آورند و بر آنها هودج بگذارند و از شهر بيرون ببرند تا مردم خيال كنند كه او را از شهر بيرون بردهاند و چون مقدارى از شهر بيرون رفتند، دستور بازگشت آنها را داد و بدين وسيله او را در نيشابور پنهان نگاه داشتند و چندى بعد همراه با ابراهيم او را راهى رى كرد.
[١] - رطل نيشابورى معادل ٢٠٠ درهم بوده است.