هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٥٨ - امام در ميدان مبارزه
و او بديشان پاسخ مىگفت و چه بسا كسانى هم كه حاجتى داشتند نزد او مىآمدند.
محمّد بن جعفر گفت: اى ابو محمّد! من بيم آن دارم كه اين مرد (مأمون) به امام رضا رشك ورزد و او را مسموم كند و يا به بلايى دچار سازد پس بدو اشاره كن كه دست از اين سخنان بردارد. گفتم: او نمىپذيرد. اين مرد (مأمون) تنها مىخواهد امام را بيازمايد كه آيا چيزى از علوم پدرانش در نزد آنحضرت هست يا نه.
محمّد بن جعفر به من گفت: به امام رضا بگو كه عمويت از اين سخنان خشنود نيست و مايل است به خاطر برخى مسائل از ادامه اين سخنان خوددارى كنى.
چون به منزل امام رضا برگشتيم، آنحضرت را از گفتار محمّد بن جعفر (عموى امام) مطلع ساختم. پس امام تبسّمى كرد و فرمود: «خداوند عمويم را حفظ كند! نمىدانم چرا از اين سخنان اظهار ناخشنودى كرد. اى غلام به نزد عمران صائبى برو و او را نزد من آر».
عرض كردم: فدايت شوم من جاى او را مىشناسم. او نزد برخى از برادران شيعه ماست. فرمود: اشكال ندارد. استرى براى او ببريد.
من به سوى عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم. او بسيار شادشد و جامهاى خواست و به وى خلعت بخشيد و ده هزار درهم نيز خواست و به وى صله داد.
پس من عرض كردم: فدايت شوم كار جدّت، اميرالمؤمنين عليه السلام، را كردى.
فرمود: چنين مىبايست كرد. سپس شام خواست و مرا در طرف راست و عمران را در طرف چپ خويش نشانيد. چون از خوردن دست كشيديم، به عمران فرمود: با همراه برگرد و صبح نزد ما بيا تا تو را از خوراك مدينه اطعام