هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٤٧ - مأمون در انديشه تقرّب به امام
از رفتن به سوى او سرپيچيدم، سپاهى را به فرماندهى على بن عيسى بن ماهان بسيج كرد و بدو دستور داد كه مرا زنجير كرده طوق بر گردنم گذارده و نزد او ببرد. اين خبر به گوش من رسيد. من هرثمة بن اعين را به سجستان و كرمان گسيل داشتم، امّا كار من دگرگون شد و هرثمة شكست خورد و صاحب تاج وتخت خروج كرد و بر ناحيه خراسان تسلّط يافت. تمام اين حوادث در ظرف يك هفته بر من باريدن گرفت.
چون اين حوادث بر من واقع شد براى مواجهه با آنها نه قدرتى داشتم و نه مالى كه بدان نيرو گيرم. شكست و ترس را در سيماى فرماندهان و مردانم مىديدم. تصميم گرفتم به شاه كابل بپيوندم، امّا با خود گفتم كه پادشاه كابل مردى كافر است و محمّد بدو اموالى مىبخشد و او هم مرا به وى تسليم مىكند. بنابر اين راهى بهتر از اين نديدم كه از گناهان خود به سوى خداوند عزّ و جل توبه كنم و از او در اين حوادث يارى بجويم و بدو پناهنده شوم. پس فرمان دادم تا اين اتاق (به اتاقى اشاره كرد) را جارو كنند. بر من آب ريختند (غسل كردم) و دو جامه سپيد دربركردم و چهار ركعت نماز گزاردم و در آن هر چه از قرآن از بربودم خواندم و خواندم و خداى را ياد كردم و بدو پناه بردم با نيّتى صادقانه باوى پيمانى استوار كردم كه اگر خداوند مرا به خلافت برساند و در برابر دشمنانم يارىام رساند، خلافت را در جايگاهى كه خداوند خود آن را گزارده بود، قرار دهم
سپس قلبم نيرو گرفت پس طاهر را به سوى على بن عيسى بن ماهان روانه داشتم و كارش بدانجا رسيد كه رسيد. هرثمة را نيز به سوى رافع بن اعين فرستادم. او بر رافع چيرگى يافت و او را كشت. از آن پس سپاهى به سوى صاحب سرير گسيل كردم و با او از در صلح و سازش در آمدم و بدو اموالى بخشيدم تا اينكه بازگشت. كار من همچنان نيرو مىگرفت تا آنكه محمّد نيز بدان