هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٧٨ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
باد وزيد و صداى پدرم را با خود برداشت و آن را به گوش مردان و كودكان و زنان رساند. هيچ زن و مرد و كودكى نبود مگر آنكه بر بامها رفتند و پدرم بر آنها اشراف داشت. يكى از كسانى كه بر فراز بام رفته بود، پير مردى سالخورده از مردم مدين بود. او به پدرم كه بروى كوه ايستاده بود، نگريست و سپس با بانگى بلند فرياد زد: اى مردم مدين از خدا بترسيد. اين مرد همان جايى ايستاده كه پيش از اين شعيب عليه السلام به هنگام دعوت قوم خود ايستاده بود. پس اگر شما در به روى اين مرد نگشاييد و فرود نياريدش، از سوى خدا عذابى بر شما نازل خواهد شد.
همانا من بر شما بيمناكم و هيچ عذرى از هشدار داده شده پذيرفته نيست ..
مردم ترسيدند و در را گشودند و ما را فرود آوردند. تمام ماجرايى را كه روى داده بود براى هشام نوشتند و ما در روز دوّم از آنجا رخت سفر بر بستيم. هشام نيز در پاسخ به عامل مدين نوشت كه آن پير مرد را بگيرند و بكشند. (رحمت و صلوات خداوند بر او باد). و نيز به عامل خود در مدينه دستور داد كه در آب يا خوراك پدرم زهر بريزد، امّا هشام در گذشت بى آنكه فرصت يابد كه به پدرم گزندى رساند. [١]
[١] - بحار الانوار، ص ٣٠٦- ٣١٣ به نقل از دلايل الامامه، محمّد بن جرير طبرى امامى.