هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٤٦ - علم الهام
ماجرا مىگويد: اكنون آنچه را كه با گوشهاى خود شنيده و با ديدگانم از ابو جعفر عليه السلام ديدهام، برايتان نقل مىكنم. بر مدينه يكى از مردان آل مروان فرمانروايى داشت. او روزى در پى من فرستاد چون به نزدش آمدم هيچ كس پيش او نبود. پس به من گفت: اى پسر معاويه من تو را خواندم چون به تو اعتماد دارم و نيز مى دانم كه كسى جز تو پيغام مرا نمىرساند. من مايلم كه تو عموهايت، محمّد بن على و زيد بن حسين، را ديدار كنى و بديشان بگويى كه يا از كارهايى كه از شما خبرش به من رسيده دست برداريد و يا انكار كنيد.
من به قصد ديدار ابو جعفر روانه شدم. او را ديدم كه به طرف مسجد مىرود همين كه به او نزديك شدم لبخندى زد و گفت: اين ستمگر در پى تو فرستاد و به تو گفت: كه به عموهايت چنين و چنان بگو؟!
عبداللَّه گويد: ابو جعفر تمام سخنان والى مدينه را برايم نقل كرد چنان كه گويى خود در آنجا حضور داشته است. سپس به من فرمود: اى پسر عمو، پس فردا از عهده كار او بر مىآييم. او از كار بر كنار و به مصر تبعيد مىشود، به خدا من نه جادوگرم و نه پيشگو، امّا اين خبر به من رسيده است.
عبداللَّه بن معاويه گويد: به خدا سوگند دو روز از اين ماجرا سپرى نشده بود كه حكم عزل والى مدينه و تبعيد او به مصر به دستش رسيد و كس ديگرى به جاى او منصوب شد. [١]
ابو بصير يكى از ياران خاصّ امام باقر عليه السلام نيز داستان خود را با آنحضرت نقل كرده كه چگونه مراقب كار وى بوده و او را تأديب كرده است وى مىگويد:
در كوفه به زنى قرآن مىآموختم در اين اثنا اندكى به او خيره شدم، پس چون بر ابو جعفر وارد گشتم زبان به نكوهش من گشود و فرمود: هر كه در خلوت
[١] - بحارالانوار، ج ٤٦، ص ٣٤٦.