هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٤٧٧ - ولادت و دوران زندگى امام سجّاد
زنگار ترس و ترديد را زدود تا آنجا كه مردم به آنحضرت گفتند: هر چه مىخواهى به ما فرمان ده. مطيع فرمان توييم. ما يزيد را خواهيم گرفت و از كسانى كه به تو و ما ستم كردهاند، بيزارى مىجوييم.
امّا آنحضرت به آنها گفت:
«درخواست من از شما اين است كه نه با ما باشيد و نه بر ما».
اينك به قسمتهايى از اين سخنرانى پر شور و انقلابى گوش فرا دهيد.
امام سجّاد عليه السلام به مردم اشاره كرد. همه ساكت شدند. آنگاه خدا را ستود و بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود فرستاد و فرمود:
«اى مردم! هر كه مرا مىشناسد، خوب مىداند كه من كيستم و آن كه مرا نمىشناسد، اينك خودم را به او معرفى مىكنم. من على پسر حسين پسر على هستم. من پسر كسى هستم كه در كنار رود فرات سر بريده شد. من پسر كسى هستم كه حرمتش دريده شد و ثروت و دارايىاش به يغما رفت. پس شما با كدامين چشم به رسول خدا صلى الله عليه و آله مىنگريد، آن هنگام كه به شما مىفرمايد: عترتم را كشتيد و حرمتم را دريديد پس از امّت من نيستيد» سپس آنحضرت گريست. [١]
و نيز هنگامى كه آنحضرت را به اسيرى نزد ابن زياد بردند، با وى كه مىپنداشت تا ابد بر خط مكتبى پيروز شده، به ستيز برخاست و فرمود:
«بزودى ما و شما خواهيم ايستاد (در پيشگاه خداوند) و مورد پرسش قرار خواهيم گرفت. آنگاه شما چه پاسخى خواهيد داد؟ ولى، به خاطر دشمنى با جدّ ما به دوزخ برده خواهيد شد». [٢]
زمانى كه ابن زياد آهنگ قتل امام را كرد، آنحضرت به او گفت:
«آيا تو مرا به قتل تهديد مىكنى؟! مگر نمىدانى كه قتل براى ما عادت است، و شهادت
[١] - ناسخ التواريخ، ج ٢، ص ١٤٠.
[٢] - همان مأخذ، ص ١٤١.