هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٤٥٧ - رهبرى و رهبران الهى
توشهاى دارى زين العابدين! تو با اين توشه از كوره راهاى آخرت عبور كنى پس معلوم است كه مىتوانى از از كوره راهاى دنيوى هم برهى! [١]
حماد بن حبيب كوفى القطان نيز داستان مشابهى را نقل كرده و گفته است:
در «زباله» [٢] از قافله جدا ماندم. چون شب فرا رسيد، به درختى بلند پناه بردم.
چون تاريكى بيشتر شد ناگهان جوانى را ديدم كه با جامهاى سپيد كه بوى مشك از آن به مشام مىرسيد، مىآيد. تا آنجا كه توانستم، خود را پنهان كردم.
جوان آماده نماز شد. سپس ايستاد در حالى كه مىگفت: اى كسى كه ملكوت همه چيز به دست توست و با جبروت خويش بر همه چيز چيره گشتى در دلم سرور اقبال بر خودت را داخل كن و مرا به ميدان فرمانبردارانت ملحق فرما.
سپس نمازش را شروع كرد. چون ديدم اندامش آرام يافته و حركاتش سكون گرفت، به سوى محلّى رفتم كه او در آنجا وضو گرفته بود، ناگاه چشمه جوشانى ديدم. من نيز براى نماز آماده شدم و به او اقتدا كردم. ناگهان محرابى ديدم كه گويا در همان وقت پديدار شد، او را ديدم كه هر گاه به آيهاى كه در آن ذكرى از وعده و وعيد بود، بر مىخورد با ناله و زارى آن را تكرار مىكرد. پس چون شب رو به پايان مىرفت ايستاد و گفت: «اى كسى كه گمگشتگان او را قصد مىكنند، رهنمايش مىيابند، و بيمناكان قصدش مىكنند پناهگاهش مىيابند، و عابدان به او پناه مىبرند و او را سر پناه خويش مىيابند. كى آرام مىيابد كسى كه بدن خويش را براى غير تو به زحمت انداخته و چه زمانى شاد مىشود كسى كه جز تو ديگرى را قصد كرده است؟ معبودا! تاريكى پايان
[١] - بحارالانوار، ج ٤٦، ص ٣، قصه ابراهيم.
[٢] - نام محلى در راه مكّه.