هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٩٠٥ - صفات و كرامات امام حسن عسكرى
حال ديدار كنم.
چون از محضر آن امام بيرون آمديم غلامش نزد ما آمد و كيسهاى به پدرم داد و گفت: اين ٥٠٠ درهم است! دويست درهم براى خريد لباس و دويست درهم براى خريد آرد و صد درهم براى هزينه. آنگاه كيسهاى ديگر در آورد و به من داد و گفت: اين سيصد درهم است! صد درهم براى خريد يك مركوب و صد درهم براى خريد لباس و صد درهم براى هزينه، ولى به ناحيه جبل نرو بلكه به طرف سورا (جايى در اطراف بغداد) حركت كن. [١]
٩- در روايتى از على بن حسن بن سابور روايت شده است كه گفت: در زمان حيات امام حسن عسكرى عليه السلام در سامراء خشكسالى روى داد ... خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران از شهر بيرون روند. سه روز پياپى رفتند و هر چه دعا كردند باران نباريد.
در چهارمين روز، بزرگ مسيحيان (جاثليق) وراهبان وتعدادى از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند. در ميان آنها راهبى بود كه هرگاه دست خويش را به سوى آسمان بالا مىبرد، باران باريدن مىگرفت، مردم از كار او در دين خود به شكّ افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصارى گراييدند.
خليفه كسى را به سراغ امام عسكرى عليه السلام كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خليفه آوردند. خليفه گفت: امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند.
امام فرمود: به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم رفت و شكّ و ترديد را بر طرف خواهم كرد.
روز پنجم كه رئيس نصارى و راهبان بيرون آمدند، حضرت با عدّهاى از ياران بيرون رفت. همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوى آسمان
[١] - سيرة الائمة الاثنى عشر، ص ٢٧٤.