هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٢ - بنيان پاك و ميلاد فرخنده
متمايز از آنان مىيافت. درهمان ايام كه سن و سالى چندان هم نداشت با دوستانش دركنار چاهى بازى مىكرد. ناگهان پاى يكى از آنان دركناره چاه لغزيد و پيش از آن كه در چاه افتد، على عليه السلام سر رسيد و يكى از اعضاى بدن آن طفل را گرفت. سر طفل رو به پايين و در چاه آويزان و يكى از اعضايش به دست على عليه السلام بود. كودكان فرياد مىكردند. خانواده آن طفل از ديدن چنان صحنهاى در شگفت ماندند. در آن هنگام على عليه السلام را «مبارك» نيز مىناميدند. مادر طفل خطاب به مردم گفت: اى مردم! آيا مبارك را مىبينيد كه چگونه فرزندم را از مرگ نجات داد؟!
شرايط سختى در مكّه حكمفرما بود. قحطى، سَخت مكّه را تهديد مىكرد و دايره آن تا خانه ابوطالب گسترده بود. پيامبر صلى الله عليه و آله نزد عموهاى توانگرش رفت و با آنان درباره اوضاع زندگى ابوطالب سخن گفت و پيشنهاد كرد كه هريك از آنان يكى از فرزندان ابوطالب را تحت تكفل خود گيرند. چون اين پيشنهاد را بر ابوطالب عرضه كردند، گفت: عقيل را براى من باقى گذاريد و هريك را كه خواهيد با خود ببريد. پس عبّاس و حمزه، عموهاى پيامبر صلى الله عليه و آله، و هاله، عمّه آنحضرت، هركدام يكى از فرزندان ابوطالب را با خود بردند و فقط على عليه السلام ماند. پيامبر نيز خواستار على شد. قلب على عليه السلام آكنده از سرور و شادى گشت و به پيامبر پناه آورد.
آرى على عليه السلام اوّلين بار كه چشمانش را گشود بر سيماى پيامبر صلى الله عليه و آله نگريست و ايام كودكى خويش را در زير سايه بركات آنحضرت سپرى كرد. على عليه السلام كه در محمّد صلى الله عليه و آله، عشق و محبّت و تمام خصلتهاى خوب و زيبا را مىديد، مىبايست هم به او پناه آوَرَد و فوراً پيشنهاد آنحضرت درباره كفالت خود را بپذيرد و از اين موضوع نيز شادمان و مسرور گردد.
على عليه السلام از سرپرست و دوست خود، محمّد صلى الله عليه و آله، پيروى مىكرد و آرامش