هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٥١ - دوران امامت
درهم به تو خواهم بخشيد كه نيمى از آن را در همين وقت و نيم ديگر را پس از آنكه به كوفه وارد شدم به تو خواهم داد.
در حقيقت معاويه در اين نامه براى فريفتن عبيداللَّه به سه ترفند متوسّل شد. نخست آنكه به وى گفت: كه حسن به او درباره صلح نامه نگاشته است. اين نخستين عاملى بود كه عبيداللَّه را به لرزه در آورد. عبيداللَّه حتماً با خودش گفته است: اگر واقعاً چنين باشد پس چرا من شهرت و آوازه خويش را در تاريخ لكه دار كنم و بار سنگين خونهايى را كه تحت فرماندهى من ريخته مىشود، بر دوش گيرم.
ترفند دوم معاويه آن بود كه وى گفت: متبوع باش. يعنى او را به دادن رياست فريفت و بالاخره ترفند سوم آن بود كه به وى وعده پاداش يك ميليون درهم داد و همين حيله اخير توانست اين شخص را، كه امامش وى را به ملازمت عدل و مساوات حتّى در مورد فرو دست ترين مردم فرمان داده بود، از راه به در برد.
عبيداللَّه، فرمانده كل سپاه، بدون آنكه كسى را از تصميم خود آگاه سازد به اردوگاه معاويه پيوست. صبحگاهان سپاه در پى جستجوى فرمانده خويش بر آمد تا به امامت وى نماز گزارند، امّا هر چه گشتند او را نيافتند. قيس، مرد شماره ٢ سپاه، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد. آنگاه به خطبه ايستاد تا آرامشان كند ودلهاى آنانرا قوت بخشد و گفت:
اين (عبيداللَّه) و پدرش يك روز هم كارى صواب نكردند. پدر او عموى رسول خدا بود و همراه مشركان در بدر حاضر شد تا با آنحضرت بجنگد. پس كعب بن عمرو انصارى او را اسير كرد. او را به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند و آن حضرت فديه او را گرفت و آن را ميان مسلمانان تقسيم كرد. و نيز على عليه السلام، برادر او (عبداللَّه بن عبّاس) را بر منصب ولايت بصره گماشت، امّا او اموال آن