هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٢٣ - امام على دربرابر دشواريها
پايين كشيم. امّا خواستيم با تو مشورت كرده و نظرت را در اين باره دانسته باشيم كه چه فرمانى مىدهى. امير مؤمنان پاسخ داد: «به خدا سوگند اگر چنين كنيد جز دشمن آنان نخواهيد بود. امّا شما چونان نمك در توشه و سرمه در چشميد. و خدا را سوگند اگر شما چنين مىكرديد و با شمشيرهاى آخته و آماده براى جنگ و خونريزى به سوى من مىآمديد، آنان هم به نزد من مىآمدند و به من مىگفتند: بيعت كن وگرنه ما تو را مىكشيم. پس من ناچار بودم آنان را از خود باز دارم زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از آنكه از دنيا رود به من اشاره كرد و فرمود: اى ابوالحسن! مردم پس از من برتو جفا خواهند كرد و عهد مرا درباره تو زير پا مىنهند. حال آنكه منزلت تو نسبت به من همچون مقام هارون است نسبت به موسى و امّت پس از من به منزله هارون و پيروان او و سامرى و هواخواهان اويند».
عرض كردم: اى رسول خدا! چه توصيهاى به من مىكنيد اگر چنين وضعى پيش آمد؟
فرمود: «اگر ياران و حاميانى يافتى به سوى ايشان بشتاب و با آنان جهاد كن و اگر يار و ياورى نيافتى دست بازدار و خونت را بيهوده مريز تا درحالى كه مظلوم هستى به من ملحق شوى».
چون پيامبر صلى الله عليه و آله چشم از جهان فروبست، من به كار غسل و كفن او پرداختم و سوگند ياد كردم كه عبا بر دوش نگيرم مگر آنكه همه قرآن را گرد آورم. پس چنين كردم. آنگاه دست فاطمه و فرزندانم، حسن و حسين، را گرفتم و نزد جنگجويان بدر و سابقان در اسلام شتافتم و ايشان را درباره حق خود سوگند دادم و به يارى خويش فرا خواندم. امّا جز چهار تن از اينان كه سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر [١] بودند، هيچ كس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در اين راه تمام
[١] - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٣١ آورده است: يكى از نامههاى معروف معاويه به على عليه السلام چنين است: «تو را ياد مىآورم كه ديروز وقتى با ابوبكر بيعت شد-