شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠٣ - وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد از سبب استغنايى و كشفى كه از شاه دل او را حاصل شده بود، و قصد ناشكرى و سركشى مى كرد شاه را. از راه الهام و سر شاه را خبر شد، دلش درد كرد، روح او را زخمى كرد چنانكه صورت شاه را خبر نبود الى آخره
|
چون مسلم گشت بى بيع و شرى |
از ردون شاه در جانش جرى |
|
|
قوت مى خوردى ز نور جان شاه |
ماه جانش، همچو از خورشيد ماه |
|
|
راتبه جانى ز شاه بى نديد |
دم به دم در جان مستش مى رسيد |
|
|
آن نه كه ترسا و مشرك مى خورند |
زآن غذايى كه ملايك مى خورند |
|
|
اندرون خويش استغنا بديد |
گشت طغيانى ز استغنا پديد |
|
|
كه نه من هم شاه و هم شه زاده ام |
چون عنان خود بدين شه داده ام؟ |
|
|
چون مرا ماهى برآمد با لمع |
من چرا باشم غبارى را تبع |
|
|
آب در جوى من است و وقت ناز |
ناز غير از چه كشم من بى نياز |
|
|
سر چرا بندم چو درد سر نماند |
وقت روى زرد و چشم تر نماند |
|
|
چون شكر لب گشته ام عارض قمر |
باز بايد كرد دكان دگر |
|
|
زين منى چون نفس زاييدن گرفت |
صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت |
|
|
صد بيابان زآن سوى حرص و حسد |
تا بدآنجا چشم بد هم مى رسد |
|
وسوسه اى كه پادشاه زاده را پيدا شد: اشارت است به بيت ٤٦٣٧/ ٦ به بعد.
حالتى كه از توجه شاه در وجود شاه زاده پيدا شد، و شهودى را كه بر او دست داد، از خود ديد و ندانست كه اين حالت از عنايت شاه بدو، در وى پيدا شده است.
|
پرتو آن وحى بر وى تافتى |
او درون خويش حكمت يافتى |
|