شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٤ - در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
مثنوى از اين دست است و با قياس هاى تمثيلى بيان شده است اما مطلب هاست كه فهميدن آن با استدلال ممكن نيست بايد شرح صدرى يافت تا آن را دانست.
تا به دريا:
|
تا لب بحر اين نشان پاى هاست |
پس نشان پا درون بحر لاست |
|
|
زآنكه منزل هاى خشكى ز احتياط |
هست ده ها و وطن ها و رباط |
|
|
باز منزل هاى دريا در وقوف |
وقت موج و حبس بى عرضه و سقوف |
|
مركب چوبين: كنايت از كشتى، و استعارت است از سير درون. و در آن تلميحى است به تابوت كه جسم را پس از مرگ در آن مى نهند. و پس از مرگ است كه حقيقت ها آشكار مى شود.
درياييان: ملاحان كه با كشتى دريا را مى نوردند. (كنايت از عارفانى كه در درياى درون سير ميكنند.) اين خموشى: چنانكه اشارت شد، دسته سوم از مطلب را با زبان بيان نمى توان كرد و خاموش بايد بود. تا از راه كشف و شهود دانسته شود. در اين بيت گويد چنانكه درياييان با مركب چوبين (كشتى) راه دراز دريا را مى پيمايند و به مقصد مى رسند اين خاموشى در اين مرحله براى دريادلان كه سير درونى مى كنند وسيلت رسيدن به حقيقت است.
بحريان: آنان كه از سير منزل ها با قدم فارغ گشته و به سير درياى درون پا نهاده اند.
هر خموشى: اين بيت و بيت هاى بعد وصف اين دسته است كه به ظاهر خموش اند و در نهان گويا، به تن آرام به جان پويا. آنكه تنها با گوش حس مى شنود آنان را خاموش مى پندارد و آنكه گوش جان دارد از فغانشان آگاه است. هر كس نيروى شنيدن آن بانگ را ندارد آن بانگ چون سخن گفتن خوابيده است كه فرياد بر مى آورد اما آنكه نزد او نشسته است بانگ او را نمى شنود.
|
بر لبش قفل است و در دل رازها |
لب خموش و دل پر از آوازها |
|
|
عارفان كه جام حق نوشيده اند |
رازها دانسته و پوشيده اند |
|
|
هركه را اسرار كار آموختند |
مهر كردند و دهانش دوختند |
|