شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٣ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
حاسه هاى پنجگانه گرفت. اگر چشم و گوش و زبان و ذائقه و شامه مست خوشى باشد باز هم دردسر است.
عامل عشق است: او شاهى را رها كرده است و اكنون براى عشق كار مى كند (عشق او را بدينجا آورده) لطف خود را از او باز مگير. او در راه عشق تو از ملك و مال و حتى از جان گذشته و حاشا كه ديگر خواهان آنچه از دست داده باشد. او تو را مى خواهد او را از خود مران.
منصبى ...: آنچه مرا از ديدن تو باز دارد اگر هم منصبى رفيع باشد براى من چون معزول شدن از شغل است.
|
موجب تأخير اينجا آمدن |
فقد استعداد بود و ضعف فن |
|
|
بى ز استعداد در كانى روى |
بر يكى حبه نگردى محتوى |
|
|
همچو عنينى كه بكرى را خرد |
گرچه سيمين بر بود كى بر خورد |
|
|
چون چراغى بى ز زيت و بى فتيل |
نه كثيرستشز شمع و نه قليل |
|
|
در گلستان اندر آيد اخشمى |
كى شود مغزش ز ريحان خرمى |
|
|
همچو خوبى دلبرى مهمان غر |
بانگ چنگ و بر بطى در پيش كر |
|
|
همچو مرغ خاك كآيد در بحار |
زآن چه يابد جز هلاك و جز خسار |
|
|
همچو بى گندم شده در آسيا |
جز سپيدى ريش و مو نبود عطا |
|
|
آسياى چرخ بر بى گندمان |
مو سپيدى بخشد و ضعف ميان |
|
|
ليك با باگندمان اين آسيا |
ملك بخش آمد دهد كار و كيا |
|
|
اول استعداد جنت بايدت |
تا ز جنت زندگانى زايدت |
|
|
طفل نو را از شراب و از كباب |
چه حلاوت وز قصور و از قباب |
|
|
حد ندارد اين مثل كم جو سخن |
تو برو تحصيل استعداد كن |
|
|
بهر استعداد تا اكنون نشست |
شوق از حد رفت و آن نآمد به دست |
|
ضعف فن: كنايت از مهيا نبودن. قابليتى كه لازم رسيدن حضور شاه است، نداشتن.
محتوى: در بر دارنده. دارا.
عنين: مردى كه توانايى همخوابگى با زن را نداشته باشد.