شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٣ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
خرمن آتش گرفتن: همه چيز از دست رفتن.
|
آتش به دو دست خويش در خرمن خويش |
من خود زده ام به بالم از دشمن خويش |
|
خرمن ماه: هاله اى كه گرداگرد آن را فرا مى گيرد. (اگر همه چيز از دست برود باكى نيست. سالكان را فروغ روى او راهنمايى كافى است.) مطلبى است كه باز هم در مطاوى مثنوى آمده است. نهايت آرزوى عاشق و پايان سير او محو شدن در معشوق است. از خودى رستن و به معشوق زنده ماندن. و در اين راه رهايى از جسم نه تنها براى او دشوار نيست، وسيلت رها شدن او از بند است.
|
كرده يوسف را نهان و مختبى |
حيلت اخوان ز يعقوب نبى |
|
|
خفيه كردندش به حيلت سازيى |
كرد آخر پيرهن غمازيى |
|
|
آن دو گفتندش نصيحت در سمر |
كه مكن ز اخطار خود را بى خبر |
|
|
هين منه بر ريش هاى ما نمك |
هين مخور اين زهر بر جلدى و شك |
|
|
جز به تدبير يكى شيخى خبير |
چون روى چون نبودت قلبى بصير |
|
|
واى آن مرغى كه ناروييده پر |
بر پرد بر اوج و افتد در خطر |
|
|
عقل باشد مرد را بال و پرى |
چون ندارد عقل، عقل رهبرى |
|
|
يا مظفر يا مظفر جوى باش |
يا نظر ور، يا نظرور جوى باش |
|
|
بى ز مفتاح خرد اين قرع باب |
از هوا باشد نه از روى صواب |
|
|
عالمى در دام مى بين از هوا |
وز جراحت هاى همرنگ دوا |
|
|
مار استاده است بر سينه چو مرگ |
در دهانش بهر صيد اشگرف برگ |
|
|
در حشايش چون حشيشى او به پاست |
مرغ پندارد كه او شاخ گياست |
|
|
چون نشيند بهر خور بر روى برگ |
در فتد اندر دهان مار و مرگ |
|
مختبى: پنهان. مختبى كردن برادران يوسف او را. مثالى است براى نشان دادن شدت عشق برادر بزرگتر و متمكن نبودن او از پنهان داشتن آن. برادران يوسف او را در چاه افكندند، و گفتند گرگ او را خورد، اما پارگى بر پيراهن خون آلود نبودن، دروغ آنان را