شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٩ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
|
فان دعيت كنت المجيب و ان اكن |
منادى اجابت من دعانى و لبت |
|
(اگر او (محبوب) خوانده شود پاسخ گوينده منم و اگر مرا ندا دهند او پاسخ كسى را كه مرا خوانده مى دهد و لبيك مى گويد.) پس ز كوزه ...: مثلى است معروف. تلابيدن: تراويدن.
|
گر دايره كوزه ز گوهر سازند |
از كوزه همان برون تراود كه در اوست |
|
خنده بوى زعفران ...: و زعفران مورث نشاط و ضحك (است.) (مخزن الادويه، ص ٤٧٣) زعفران وصل و پياز بعاد: اضافه مشبه به است بمشبه.
بعاد: شارحان در معنى اين كلمه و ضبط آن گونه گون نوشته اند از جمله اينكه اين كلمه حشو است چراكه مساعدتى در ميان نبوده، سپس استدراك كرده اند كه در حاشيه نسخه قديمى اين كلمه به انبعادتصحيح شده. (همائى، قلعه ذات الصور، ص ١٠١) در لغت نامه، بعاد به ضم «با» ضبط شده و بعيد، دور معنى گرديده و همين بيت شاهد آمده است. ولى نيازى بدين تكلف ها نيست. درست است كه بعاد بر وزن فعال و فعال مصدر باب مفاعله است، اما باب مفاعله هميشه به معنى وقوع كارى ميان دو نفر نيست. بعاد به معنى دورى است چنانكه در قرآن كريم: ربنا باعد بين أسفارنا (سباء، ١٩) «باعد» (دور كن) ترجمه شده است (اگر مى خنديد نشان وصل بود و اگر مى گريست نشان دور شدن.) هر يكى را هست ...: هريك از مدعيان عاشقى دل را به صد جا مى سپارد. اين پراكندگى و دل سپردن به اين و آن دليل است كه او عاشق حقيقى نيست و دوستى او به زبان است نه به دل.
يار آمد عشق را ...: هريك از شارحان در تفسير اين بيت گونه اى نوشته اند و برخى از آنها متكلفانه و برخى خلاف مقصود است. روز آفتاب: اضافه مقلوب است آفتاب روز، نقاب و عشق مصدر مبنى از براى فاعل. (عاشق معشوق را چون آفتاب روز مى داند- براى او چون آفتاب است- حالى كه آفتاب نقاب آن روى زيباست.)