شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٠ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
يوسف وقت خود بود، و زنان عرب چون زليخا مرده او و او شاعر طبع: قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل چون همه زنان او را به جان مى جستند اى عجب غزل او و ناله او بهر چه بود؟ مگر دانست كه اينها همه تمثال صورتى اند كه بر تخته هاى خاك نقش كرده اند عاقبت اين امرء القيس را حالى پيدا شد كه نيم شب از ملك و فرزند گريخت و خود را در دلقى پنهان كرد و از آن اقليم به اقليم ديگر رفت در طلب آنكس كه از اقليم منزه است يختص برحمته من يشاء الى آخره
|
امرء القيس از ممالك خشك لب |
هم كشيدش عشق از خطه عرب |
|
|
تا بيامد خشت مى زد در تبوك |
با ملك گفتند شاهى از ملوك |
|
|
امرء القيس آمده است اينجا به كد |
در شكار عشق خشتى مى زند |
|
|
آن ملك برخاست شب شد پيش او |
گفت او را اى مليك خوب رو |
|
|
يوسف وقتى دو ملكت شد كمال |
مر تو را رام از بلاد و از جمال |
|
|
گشته مردان بندگان از تيغ تو |
وآن زنان ملك مه بى ميغ تو |
|
|
پيش ما باشى تو بخت ما بود |
جان ما از وصل تو صد جان شود |
|
|
هم من و هم ملك من مملوك تو |
اى به همت ملك ها متروك تو |
|
|
فلسفه گفتش بسى و او خموش |
ناگهان واكرد از سر روى پوش |
|
|
تا چه گفتش او بهگوش از عشق و درد |
همچو خود در حال سرگردانش كرد |
|
|
دست او بگرفت و با او يار شد |
او هم از تخت و كمر بيزار شد |
|
|
تا بلاد دور رفتند اين دو شه |
عشق يك كرت نكرده است اين گنه |
|
|
بر بزرگان شهد و بر طفلانست شير |
او به هر كشتى بود من الاخير |
|
|
غير اين دو بس ملوك بى شمار |
عشقشان از ملك بربود و تبار |
|