شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٧ - حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه عام بى دريغ او محروم شدى، و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرط حرص و تعجيل به زبان بخوسات در موكب، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نا
|
كين جهان خوردى و خواهى تو ز طمع |
كآن جهان با اين جهان گيرى به جمع |
|
|
خنده اش آمد مال داد آن پير را |
پير تنها برد آن توفير را |
|
|
غير آن پير ايچ خواهنده از او |
نيم حبه زر نديد و نه تسو |
|
حكايت صدر جهان: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٢١٩) داستانى از كتاب الجواهر المضيئه آمده است كه با سروده مولانا اندك شباهتى دارد. در آثار الوزراء عقيلى نيز داستانى مانند آن مى بينيم آن داستان را از آن كتاب مى آورم.
خواجه نظام الملك را عادت آن بودى كه هرگاه سوار شدى صره هاى زر و سيمى به غلامى دادى تا بر هر درويش كه نظر انداختى اشارت به غلام كردى تا صره بدان درويش دادى. روزى به دكان تره فروشى بگذشت، مرد تره فروش بر پاى خاست و گفت مردى درويش و بيچاره ام و از اين تره فروشى معيشت عيال و اطفال من حاصل نمى شود، خواجه به غلام اشارت كرد صره اى بدو داد، تره فروش دعا كرد و از دكان برخاست و به راه ديگر پيش وزير آمد و بر رهگذر او بنشست و پاى در دامن كشيد و گفت مردى مفلوجم و زمن و برجاى مانده، پاى ندارم و اطفال بسيار داردم. خواجه به غلام نظر كرد، صره ديگر بدو داد و چون درگذشت برخاست و به راه ديگر پيش آمد و جامه بگردانيد آواز متغير ساخته گفت مردى ام پدر دختران خردسال و احوال من تنگ شده. خواجه اشارت به غلام كرد، صره ديگر بدو داد. مرد از راه ديگر پيش آمد، نزد خواجه رفت جامه و آواز بگردانيده گفت مردى ام غازى اسپيجاب خواستم كه با كافران غزوى كنم لشكرهاى ما بشكست و مرا زيان ها رسيده به هزار حيله جان به سلامت بردم. خواجه صره ديگر بدو داد و گفت: بگير اى پير تره فروش و بر جاى مانده و پدر دختران و غازى اسپيجاب. (آثار الوزراء، ص ٢٠٨- ٢٠٩) صدر جهان: ظاهرا همان محمدبن عبدالعزيز است كه عوفى در لباب الالباب از او نام برده است. (نگاه كنيد به: تعليقات قزوينى بر لباب الالباب) خواجيم: (ايم پسوند: من) خواجه من. نظير سلطانم، افندم. (خواجه اجل با نيازمندان خوشرفتار بود.) داد: بخشش.