شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥ - قصهاى هم در تقرير اين
فلسفى مى خواهد پيدايش موجودات را به علت هاى طبيعى نسبت دهد و دهرى مى گويد جهان خود به خود پديد شده است، و نمى داند يا نمى خواهد بپذيرد كه مصنوع بى صانع پديد نمى آيد.
|
پس يقين در عقل هر داننده هست |
اينكه با جنبنده جنباننده هست |
|
|
گر تو او را مى نبينى در نظر |
فهم كن آن را به اظهار اثر |
|
بايد به او گفت حال كه چنين است اگر مى توانى خود را از چنگ قدرت او برهان و چون نمرود و مغول ناآگاهانه به جنگ او برخيز، ولى فطرت تو گواهى مى دهد چنين نيست. تو نبودى و او تو را هست كرد. و اكنون كه هستت كرده در حيطه قدرت او هستى. تقوى را از دست داده اى و آرزوى گريختن از قدرت او را مى كنى.
|
اين جهان دام است و دانه اش آرزو |
در گريز از دام ها روى آر زو |
|
|
چون چنين رفتى بديدى صد گشاد |
چون شدى در ضد آن ديدى فساد |
|
|
پس پيمبر گفت استفتوا القلوب |
گرچه مفتيتان برون گويد خطوب |
|
|
آرزو بگذار تا رحم آيدش |
آزمودى كه چنين مى بايدش |
|
|
چون نتانى جست پس خدمت كنش |
تا روى از حبس او در گلشنش |
|
|
دم به دم چون تو مراقب مى شوى |
داد مى بينى و داور اى غوى |
|
|
ور ببندى چشم خود را ز احتجاب |
كار خود را كى گذارد آفتاب |
|
زو: زود. (از اين جهان روى بگردان و به خدا روى بياور.) استفتوا القلوب: در حديث است:
استفت قلبك و ان افتاك المفتون
. در لمع (ص ٧١) المنهج القوى اين حديث با اين عبارت و عبارت ديگرى
استفتوا القلوب و لو كان المفتى لكم خطوبا فى الخارج
آمده است و در احاديث مثنوى نيز نقل شده و معنى حديث اين است كه از دل خود پرس تا آنجا كه دل اطمينان يابد، هرچند ديگران (از برون) تو را دستورها دهند. و مفتى در اين عبارت در معنى مصطلح در آن فقه نيست.
تفصيل اين حديث اين است كه «وابصة بن معبد اسدى، نزد رسول الله ٦ شد و با