شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٩ - رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع
|
ما بندگى خويش نموديم وليكن |
خوى بد تو بنده ندانست خريدن |
|
به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذير ايشان مى گفتند گريان و پشيمان لو كنا نسمع او نعقل مكنا فى اصحاب السعير
|
اين سخن پايان ندارد آن فريق |
برگرفتند از پى آن دز طريق |
|
|
بر درخت گندم منهى زدند |
از طويله مخلصان بيرون شدند |
|
|
چون شدند از منع و نهيش گرم تر |
سوى آن قلعه برآوردند سر |
|
|
بر ستيز قول شاه مجتبى |
تا به قلعه صبر سوز هش ربا |
|
|
آمدند از رغم عقل پند توز |
در شب تاريك برگشته ز روز |
|
|
اندر آن قلعه خوش ذات الصور |
پنج در در بحر و پنجى سوى بر |
|
|
پنج از آن چون حس به سوى رنگ و بو |
پنج از آن چون حس باطن راز جو |
|
|
زآن هزاران صورت و نقش و نگار |
مى شدند از سو به سو خوش بى قرار |
|
الانسان حريص ...: آدمى آزمند است بدانچه از آن باز داشته شده است. اين فقره در احاديث مثنوى به نقل از الجامع الصغير و كنوز الحقائق به عنوان خبر ثبت شده، ليكن ظاهرا مثلى است رايج. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٨٣٠/ ٣ و ٨٥٤/ ٣) ما بندگى خويش ...: آخرين بيت از غزلى است كه سنايى با اين مطلع سروده است:
|
جانا ز لب آموز كنون بنده خريدن |
كز زلف نياموخته اى پرده دريدن |
|
مولانا را نيز بدين بحر و قافيت دو غزل است يكى با مطلع: