شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٧ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
آنكه در چه زاد: آنكه با لذت هاى جسمانى خو گرفته، لذتى جز آن نمى داند.
چون رها كردى: اشارت است به قرآن كريم: و أما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى. فإن الجنة هي المأوى. (نازعات، ٤٠- ٤١) سغراق: سقراق: كوزه لوله دار.
تسنيم: شراب نيكو، شراب بهشتى. و مزاجه من تسنيم. (مطففين، ٢٧) لا تطرق ...: در هواى خود گام برمدار راه سلسبيل را از درگاه خدا بپرس. (اشارت است به قرآن كريم: سوره انسان، آيه ٨١) لا تكن طوع الهوى ...: چون گياه خشك كه در فرمان باد است در پى هواى نفس مرو كه در سايه عرش بودن بر از (به سر بردن) در سايه سايبان (دنياوى) است.
|
گفت سلطان اسب را واپس بريد |
زودتر زين مظلمه بازم خريد |
|
|
با دل خود شه نفرمود اين قدر |
شير را مفريب زين رأس البقر |
|
|
پاى گاو اندر ميان آرى ز داو |
رو ندوزد حق بر اسبى شاخ گاو |
|
|
بس مناسب صنعت است اين شهره زاو |
كى نهد بر جسم اسب او عضو گاو |
|
|
زاو ابدان را مناسب ساخته |
قصرهاى منتقل پرداخته |
|
|
در ميان قصرها تخريج ها |
از سوى اين سوى آن صهريج ها |
|
|
وز درونشان عالمى بى منتها |
در ميان خرگهى چندين فضا |
|
|
گه چو كابوسى نمايد ماه را |
گه نمايد روضه قعر چاه را |
|
|
قبض و بسط چشم دل از ذوالجلال |
دم به دم چون مى كند سحر حلال |
|
|
زين سبب درخواست از حق مصطفى |
زشت را هم زشت و حق راحق نما |
|
|
تا به آخر چون بگردانى ورق |
از پشيمانى نه افتم در قلق |
|
|
مكر كه كرد آن عمادالملك فرد |
مالك الملكش بد آن ارشاد كرد |
|
|
مكر حق سرچشمه اين مكرهاست |
قلب بين اصبعين كبرياست |
|
|
آنكه سازد در دلت مكر و قياس |
آتشى داند زدن اندر پلاس |
|
از مظلمه باز خريدن: از ستم كردن و به گناه آلوده شدن بازداشتن. (اسب را ببريد مبادا مال ديگرى را به غصب ببرم.)