شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١١ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
|
در خيالت صورتى جوشيده اى |
همچو جوزى وقت دق پوسيده اى |
|
|
هست از آغاز چون بدر آن خيال |
ليك آخر مى شود همچون هلال |
|
|
گر تو اول بنگرى چون آخرش |
فارغ آيى از فريب فاترش |
|
|
جوز پوسيده است دنيا اى امين |
امتحانش كم كن از دورش ببين |
|
فرشته از ميل، ديو شدن: آنچه بدان توجه كنى اگر زشت هم باشد، زيبا مى نمايد.
دم: گفته. (نگوهش عمادالملك از اسب در ذهن خوارزمشاه مؤثر افتاد.) دلاله: واسطه. زنى كه واسطه خواستگارى باشد.
|
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد |
گشت دلاله به پيش مرد سرد |
|
سه گز كرباس: اشارت است بدانكه برادران يوسف او را به ثمن بخس فروختند. چون غرض به ميان آيد كالاى گرانبها را به قيمت ارزان توان خريد و اين بيت گرفته از سروده سنايى است.
|
چون زبان حسد بود نخاس |
يوسفى يابى از دو گز كرباس |
|
ديو دلال ايمان شدن: در روايت ها آمده است: هيچكس نيست جز كه هنگام مرگ، ابليس شيطانى از شيطان هاى خود را بر او موكل سازد تا او را به كافر شدن وادارد، و او را در دين خود به شك درافكند، تا جانش برآيد. آنكه مؤمن بود شيطان را بر او دستى نبود پس چون بر بالين محتضر رويد او را شهادت لا اله الا الله محمد رسول الله تلقين كنيد. (فروع كافى، ج ٣، ص ١٢٣، بحارالانوار، ج ٦، ص ١٩٥، وسائل الشيعه، ج ٢، ص ٦٦٣) اما سروده مولانا براساس مقالات شمس است: خلاصه آن اينكه من به وقت كودكى حكايتى در كتابى خواندم كه شيخى را وقت جان دادن رسيد. مريدان گرد او را گرفتند و خواستند شهادت بگويد و او روى از آنان برمى گرداند و مى گفت نمى گويم. تا اينكه شيخ به خود آمد از او پرسيدند چه بود گفت شيطان نزد من آمد با قدحى آب يخ گفت تشنه اى گفتم آرى گفت مشرك شو تا تو را آب دهم گفتم نمى گويم و روى از او