شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٣ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
بى دست رس: نادار. دسترسى نداشتن به مال. بى مكنت.
كشيدن: بردن. (تو به جوار حق رفتى.) در كش مكش ماندن: در سختى به سر بردن. از اين و آن خواستن.
خاك تو خوش: درودى است. (رحمت به تو چنانكه عرب گويند سقى الله ثراه.) جاى آب خون يافتم ...: به اميد بخشش تو آمدم و تو را زنده نديدم.
جاى تو را خالى ديدم. به جاى تو مردمى را ديدم كه از نيكوكارى در آنان نشانى نيست. چنانكه در بيت بعد توضيح بيشترى است.
محسنان هستند: نيكوكاران هنوز هستند اما آنان كجا و تو كجا؟ (حال كه چنين است روى به خدا مى آورم.)
|
مجمع و پاى علم مأوى القرون |
هست حق كل لدينا محضرون |
|
|
نقش ها گر بى خبر گر با خبر |
در كف نقاش باشد محتصر |
|
|
دم به دم در صفحه انديشه شان |
ثبت و محوى مى كند آن بى نشان |
|
|
خشم مى آرد رضا را مى برد |
بخل مى ارد سخا را مى برد |
|
|
نيم لحظه مدركاتم شام و غدو |
هيچ خالى نيست زين اثبات و محو |
|
|
كوزه گر با كوزه باشد كارساز |
كوزه از خود كى شود پهن و دراز |
|
|
چوب در دست دروگر معتكف |
ورنه چون گردد بريده و مؤتلف |
|
|
جامه اندر دست خياطى بود |
ورنه از خود چون بدوزد يا درد |
|
|
مشك با سقا بود اى منتهى |
ورنه از خود چون شود پر يا تهى |
|
|
هر دمى پر مى شودى تى مى شوى |
پس بدان كه در كف صنع ويى |
|
|
چشم بند از چشم، روزى كه رود |
صنع از صانع چه سان شيدا شود |
|
|
چشم دارى تو به چشم خود نگر |
منگر از چشم سفيهى بى خبر |
|
|
گوش دارى تو به گوش خود شنو |
گوش گولان را چرا باشى گرو |
|
|
بى ز تقليدى نظر را پيشه كن |
هم براى عقل خود انديشه كن |
|
پاى علم: در لشكرگاه علم را جايى نصب مى كنند كه فرمانده يا شاه در آنجا باشد. در تداول زير علم كسى بودن: بدو پناه بردن، در سايه عنايت او زندگى كردن.