شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٨ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
النبى ٦ انى كنت انظر الى الابل و الغنم و انا ارعاها و ليس من نبى الا و قد رعى الغنم.
(فروع كافى، ج ١، ص ٢٣٢، بحارالانوار، ج ٦، ص ٢٢٦) چوپانيش: «ش» ضمير فاعلى است (هر پيغمبرى در كودكى و يا جوانى چوپانى مى كرد.) بعض شارحان ضمير «ش» را به خدا باز گردانده اند.
برنا: جوان.
صبى: كودك.
امتحان: محنت كشيدن، رنج بردن، و به معنى آزمودن نيز مى توان گرفت.
دهر: روزگار.
مؤتمر: دستور داده شده، مأمور.
در بيت ٣٢٧٨ از گفته مرد و وامدار خطاب به محتسب تبريز گفت لطف تو غمخوار درماندگان بود. چنانكه موسى (ع) غم بره را داشت مبادا شكار گرگ گردد. در اين بيت ها با اشارت به شبانى پيمبران و رسول ٦ حاكمان را سفارش مى كند تا غمخوار مردم خود باشند. نجم الدين را در اين باره عبارتى لطيف است: پادشاه چون شبان است و رعيت چون رمه. بر شبان واجب است كه رمه را از گرگ نگاه دارد ... و اگر در رمه بعضى قوچ با قرن باشد و بعضى ميش و بى قرن، صاحب قرن خواهد كه بر بى قرن حيفى كند و تعدى نمايد آفت او را زائل كند. (مرصادالعباد، ص ٤٣٨) و آنكه زيردستان خود را چنين رعايت كند و در نگاهبانى رعيت موسى وار بردبار باشد خدايش به مقام والا رساند.
رعى اصفيا: رعى در اين بيت به معنى سرپرستى و نگهدارى است، خدا پيمبران را از چوپانى به مقامى بالا برد كه مأمور ارشاد و نگهدارى گزيدگان گرديدند.
|
خواجه بارى تو در اين چوپانيت |
كردى آنچه كور گردد شانيت |
|
|
دانم آنجا در مكافات ايزدت |
سرورى جاودانه بخشدت |
|
|
بر اميد كف چون درياى تو |
بر وظيفه دادن و ايفاى تو |
|
|
وام كردم نه هزار از زر گزاف |
تو كجايى تا شود اين درد صاف |
|
|
تو كجايى تا كه خندان چون چمن |
گويى بستان آن و ده چندان ز من |
|
|
تو كجايى تا مرا خندان كنى |
لطف و احسان چون خداوندان كنى |
|