شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٦ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
|
گوسفندى از كليم الله گريخت |
پاى موسى آبله شد نعل ريخت |
|
|
در پى او تا به شب در جست و جو |
وآن رمه غايب شده از چشم او |
|
|
گوسفند از ماندگى شد سست و ماند |
پس كليم الله گرد از وى فشاند |
|
|
كف همى ماليد بر پشت و سرش |
مى نواخت از مهر همچون مادرش |
|
|
نيم ذره طيرگى و خشم نى |
غير مهر و رحم و آب چشم نى |
|
|
گفت گيرم بر منت رحمى نبود |
طبع تو بر خود چرا استم نمود؟ |
|
|
با ملايك گفت يزدان آن زمان |
كه نبوت را نمى زيبد فلان؟ |
|
|
مصطفى فرمود خود كه هر نبى |
كرد چوپانيش برنا يا صبى |
|
|
بى شبانى كردن و آن امتحان |
حق ندادش پيشوايى جهان |
|
|
گفت سائل هم تو نيز اى پهلوان |
گفت من هم بوده ام دهرى شبان |
|
|
تا شود پيدا وقار و صبرشان |
كردشان پيش از نبوت حق شبان |
|
|
هر اميرى كو شبانى بشر |
آنچنان آرد كه باشد مؤتمر |
|
|
حلم موسى وار اندر رعى خود |
او به جا آرد به تدبير و خرد |
|
|
لاجرم حقش دهد چوپانيى |
بر فراز چرخ مه روحانيى |
|
|
آنچنانكه انبيا را زين رعا |
بركشيد و داد رعى اصفيا |
|
گوسفندى از كليم الله: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى اين داستان از تاريخ بيهقى نقل شده و به سياست نامه ارجاع گرديده است. چون عبارت سياست نامه با سروده مولانا بيشتر منطبق است آن را از اين كتاب نقل مى كنيم و دور نيست كه مولانا هم در سوردن داستان از آن كتاب استفاده كرده باشد.
«نظام الملك در باب بخشودن پادشاه بر خلق خدا نويسد: الخبر: اندرين معنى گويند كه موسى (ع) در آن وقت كه شبانى مى كرد و هنوز وحى به وى نيامده بود گوسفندان را مى چرانيد. قضا را ميشى از گله جدا افتاد. موسى خواست كه او را به گله برد. موسى در پى او مى دويد چندانى كه ميش خسته شد و از ماندگى بيفتاد. موسى گفت اى بيچاره به چه مى دويدى و برگرفتش و بر دوش نهادش، و دو فرسنگ او را آورد تا به رمه برسانيد، چون ميش رمه را ديد بطپيد و به رمه آمد. ايزد تعالى ندا كرد و بدان رنج كه