شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٥ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
خود صاحب مكنت است ولى در سفر مالى را كه داشته از دست داده و نيازمند مساعدت است. ابن السيل يكى از كسانى است كه مى تواند از صدقات بهره گيرد.
اى چو رزق عام ...: نيكى و بخشش تو به همگام مى رسيد، چنانكه روزى از حق تعالى به همه.
عشيره: خويشاوند.
خراج: مالياتى كه از زمين حاصل خيز گرفته مى شود.
ايفاء دين: پرداخت وام.
اى چو بحر ...: چنانكه دور و نزديك از باران و دريا سود مى برند، بخشش تو نيز به تناسب به نزديكان و دوران مى رسيد.
پشت ما ...: آفتاب اگر بر قصر تابد آن را روشن مى كند و اگر بر خاك تابد از آن زر پديد مى آورد، تو نيز رونق دولتمندان و بخشنده بر بى نوايان بودى.
ميكائيل: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٦٩/ ٥.
قاف مكرمت: اضافه مشبه به بشبه. (تو در قله مكرمت و جوانمردى همچون سيمرغ ناديدنى بر قله قاف، مى ماندى. بخشش تو را همگان مى ديدند هرچند شخص تو را نمى ديدند.) كفيدن: شكافتن. (هرگز همت بلند تو نقصانى نيافت.) اى من و صد ...: من و صدها چون من نان خور تو بوديم چنانكه فرزندان و عيالت.
مستوفى: به كمال، تمام.
واحد كالالف: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢/ ٦.
مرده به مرده دادن: مرده نخست، كنايت از مال دنياست و مرده دوم گيرندگان آن.
گردكان شمرده: كنايت از بخشش محدود و معدود.
در هر نفس حيات دادن و در نفس نگنجيدن: انقروى هر دو نفس را كلام معنى كرده است (حياتى مى دادى كه به كلام نمى گنجد و از غايت لطافت به بيان نمى آيد)، اما نفس نخست در بيت به معنى لغوى آن است: در هر دم جانى به خواهنده مى بخشيدى كه در بيان نمى گنجد. و جمله سعدى ياد آور اين معنى است: «هر نفسى كه فرو مى رود ممد حيات است.» چون كليم الله: توضيح آن در بيت هاى آينده است.