شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨١ - مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
حر شدن: آزاد گشتن. حقيقت را ديدن. از دوبينى رها شدن.
بلقيس: براى معنى آن نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٩٣/ ٢.
بلقيس و عريان شدن: اشارت است بدانچه در تفسيرها ذيل آيه ٤٤ سوره نمل نوشته اند: قيل لها ادخلي الصرح فلما رأته حسبته لجة و كشفت عن ساقيها: گفتندش در طارم در آى چون آن راى ديد پنداشت آبى ژرف است دامن از ساق بركشيد. نوشته اند سليمان را گفتند بلقيس را ساق هايى زشت و پر مو است. سليمان گفت تا زمين كوشك را از آبگينه ساختند بلقيس چون خواست بدان در آيد پنداشت آب است دامن بالا زد. (نگاه كنيد به: تفسيرها) آوردن اين قسمت از داستان بلقيس براى نشان دادن حقيقت باغ و ميوه است كه عكس نيست حقيقت است و بايد آن حقيقت را بيابى نه همچون بلقيس ظاهر و عكس را حقيقت پندارى.
بار گوناگون: هر يك از آدميان برحسب استعداد تكليف هايى بر عهده دارد و در اداى وظيفه و تحمل بار امان حق يكسان نيستند، يكى حامل علم الهى است و ديگرى در تباهى است يكى عارفى است به منزل رسيده و ديگرى سالكى در راه مانده.
بر همه جوها ...: همه را به يك چشم مبين. آنچه در اولياى حق است عكس نيست، حقيقت است. اولياى خدا چون خود را در حق محو كرده اند از صفت هاى او برخوردارند. آنان اصل اند و ديگران عكس. چون به اوليا پيوستى از وسوسه نفس رستى.
آب خضر است ...: آنچه در آنان بينى موهبتى از وحى الهى است، نه تسويلات و تلقينن هاى شيطانى.
اندر اين جو آنچه ...: آنچه در اولياى خدا مى بينى موهبت عالم بالاست خواهى به خدا متوسل شو و خواهى به آنان.