شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٧ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
شروق: برآمدن آفتاب، طلوع. و در اين بيت به معنى آفتاب است.
عيوق عيوق: ستاره اى است سرخ و روشن در طرف راست مجره به دنبال ثريا. (چون نور خورشيد را در زمين توان ديد چرا به آسمان و عيوق نظر بايد افكند.) شد فنا ...: فاعل فعل خواجه است و مانندان او: او در حق فانى گشت.
در چنين جو ...: كنايت از محو شدن خواجه است در حق. چون نور حق تجلى كند خواجه چگونه بر جاى ماند او همچون كلوخى است در آب تند.
ديباجه: آنچه در مقدمه كتاب از حمد و ثناى پروردگار و شناساندن مطالب كتاب نويسند.
خف: افزوزينه. پاره اى كرباس يا پنبه و جز آن كه جرقه از سنگ آتش زنه در آن افتد و روشن شود.
اين بيت نيز توضيح يكى بودن اولياى حق است با حق. آنان تن را رها كرده جان شده اند. به صورت خاك اند و به حقيقت زيور افلاك. ظاهر آنان را نبايد ديد بلكه به حقيقتشان بايد رسيد. چون آنان را از خدا جدا ديدى نه خدا را شناخته اى و نه آنان را، لاجرم راه به جايى نخواهى برد و براى توضيح اين نكته داستان آينده را بيان مى كند.