شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٠ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
|
خالدينشد نعمت و منعم عليه |
محيى الموتاست فاجتاز و اليه |
|
|
داد حق با تو در آميزد چو جان |
آنچنانكه آن تو باشى و تو آن |
|
|
گر نماند اشتهاى نان و آب |
بدهدتبى اين دو قوت مستطاب |
|
|
فربهى گر رفت حق در لاغرى |
فربهى پنهانت بخشد آن سرى |
|
|
چون پرى را قوت از بو مى دهد |
هر ملك را قوت جان او مى دهد |
|
|
جان چه باشد كه تو سازى زو سند |
حق به عشق خويش زنده ات مى كند |
|
|
زو حيات عشق خواه و جان مخواه |
تو از او آن رزق خواه و نان مخواه |
|
آن ستاره نحس: ستاره اى كه در بيت ٣١٥٣- ٣١٥٤ بدان اشارت شد: خوى هاى زشت نحوست ها و ناكامى ها، و تعبير ديگرى است از نشان دادن آنكه اصل هر چيز از خداست و عكس آن نزد ماست پس بايد براى دفع نحوست به خدا روى آورد.
بى سو: بى جهت كه در مكان و زمان نيست. (حق تعالى) نحس اين سو: كنايت از خوى زشت كه در بيت ٣١٥١ گفته شد، نيز هر نحوست ديگر.
پنج و شش: پنج حس و شش جهت.
داد خسان: داده مردم دنيا. (آنچه از مردم دنيا به تو مى رسد، هرچند هم افزون باشد از آن سودى نمى برى. چنانكه مال ميراثى مرده را سودى نمى دهد. بخششى كه از غير خدا باشد عكس است نه اصل و فايدتى نخواهد داد. و در بيت بعد توضيح بيشترى است.
عكس آخر ...: آنچه از آفريده هايى چون خود به دست مى آورى پايدار نيست. به خدا روى آر كه اصل نعمت ها از اوست.
منعم عليه: انعام شده بر او. (نعمت چون از خدا باشد هم آن و هم آنكه بر او انعام شده پايدار است.) محيى الموتى ...: (حق تعالى) زنده كننده مرده هاست. (دل ها را زنده مى كند) پس به سوى او برويد.
داد حق با تو ...: در بيت پيش گفت نعمت حق پايدار است. اين بيت توضيح پايدارى نعمت است. آن نعمت از جنس نعمت هاى دنياوى نيست كه تن را پرورش دهد و از ميان برود. آن نعمت نصيب جان مى شود و با آن يكى مى شود و آدمى را از