شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٩ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
آن عداوت ...:
|
چاكرت گر بد است و گر بد نيست |
بد و نيكش ز توست از خود نيست |
|
|
از خدا دان خلاف دشمن و دوست |
كه دل هر دو در تصرف اوست |
|
|
گرچه تير از كمان همى گذرد |
از كمان دار بيند اهل خرد |
|
اگر خواهى دشمن با تو دوست باشد بايد خوى بدى را كه در او مى بينى از خود دور كنى.
|
اى بسا ظلمى كه بينى در كسان |
خوى تو باشد در ايشان اى فلان |
|
|
اندر ايشان تافته هستى تو |
از نفاق و ظلم و بد مستى تو |
|
|
آن توى و آن زخم بر خود مى زنى |
بر خود آن دم تار لعنت مى تنى |
|
|
در خود آن بد را نمى بينى عيان |
ورنه دشمن بوديى خود را به جان |
|
او براى تو همچون آينه است. اگر هيأت خود را در آينه زشت ديدى خود را اصلاح مى كنى يا آينه را مى شكنى؟
چونكه قبح خويش ديدى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٤٩٠- ٢٤٩٨/ ٤.
سنى: روشن. مثال ديگرى است براى نشان دادن اينكه اصل هر چيز از خداست. عكس ستاره اى نحس بر آب مى افتد تو از آن عكس كه در آب افتاده است آزرده مى شوى و نحسى را از آن عكس مى بينى براى دفع نحوست خاك بر آن مى افشانى. آب تيره مى شود و عكس از ميان مى رود تو مى پندارى نحسى از تو دور شد، اما اصل آن ستاره در جاى خود باقى است.
|
آن ستاره نحس هست اندر سما |
هم بد آن سو بايدش كردن دوا |
|
|
بلكه بايد دل سوى بى سوى بست |
نحس اين سو عكس نحس بى سو است |
|
|
داد داد حق شناس و بخششش |
عكس آن داد است اندر پنج و شش |
|
|
گر بود داد خسان افزون ز ريگ |
تو بميرى و آن بماند مرده ريگ |
|
|
عكس آخر چند پايد در نظر؟ |
اصل بينى پيشه كن اى كژ نگر |
|
|
حق چو بخشش كرد بر اهل نياز |
با عطا بخشيدشان عمر دراز |
|