شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٧ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
همان صفحه) در احاديث مثنوى (ص ٢٦) اين حديث از احياء علوم الدين و اتحاف سادة المتقين نقل شده است.
|
در زمين و آسمان و عرش نيز |
من نگنجم اين يقين دان اى عزيز |
|
|
در دل مؤمن بگنجم اى عجب |
گر مرا جويى در آن دل ها طلب |
|
ضيف: مهمان.
دلالى: واسطه شدن.
آن دل: دل مؤمن كه جايگاه حق است.
فوق و تحت: برتر و فروتر. آسمان ها و زمين.
اولياى خدا واسطه افاضت حق اند. آن افاضت ها بر دل آنان مى رسد كه جايگاه تجلى اوست و از آن دل ها به دل هاى ديگران.
|
پس دل عالم وى است ايرا كه تن |
مى رسد از واسطه اين دل به فن |
|
|
دل نباشد، تن چه داند گفت و گو |
دل نجويد، تن چه داند جست و جو |
|
|
پس نظرگاه شعاع آن آهن است |
پس نظرگاه خدا دل نه تن است |
|
|
باز اين دل هاى جزوى چون تن است |
با دل صاحبدلى كو معدن است |
|
عريض آيينه: كنايت از دل مرد خدا.
پنجاه عرس: عرس را معنى هاست: ازجمله مهمانى. (هر دم از سوى ولى حق نعمت ها (مهمانى ها) به مردم مى رسد. و اشارت به نقل ابو عبدالله سلمى است از بايزيد كه «اولياء الله عرائس الله تعالى و لا يرى العرائس الا المحرمون». و جمله «شرحش مپرس» اين اشارت را تأييد مى كند.
اين بيت ها دنباله وصف اولياى حضرت حق است. چنانكه نور از شيشه اى كه بر روى چراغدان نهاده است مى تابد و اطراف را روشن مى كند، نور حق در دل اولياى او قرار گرفته است و بر جهان مى تابد و هر فيضى كه نصيب جهان و جهانيان مى شود از بركت آن نور است كه مفهومش آشكار است و حقيقتش ناگفتنى.
|
حاصل اين كز لبس خويشش پرده ساخت |
كه نفوذ آن قمر را مى شناخت |
|