شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٥ - آمدن جفعر رضى الله عنه به گرفتن قلعه، به تنهايى و مشورت كردن ملك آن قلعه در دفع او، و گفتن آن وزير ملك را كه زنهار تسليم كن و از جهل تهور مكن كه اين مرد مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خوييش الى آخره
|
همچو گنجشك از تن او برگرفتى مور كور |
گيرد از منقار مادر مار كر لكلك بچه |
|
ساتره: پوشاننده.
توبره گفت ...: پروردگار موسى (ع) را گفت توبره از گليمت بساز.
كسا: كساء: گليم. كه آن را پوشند.
صوان: حاجت، ساتر. (لغت نامه) بهرسد: بهراسد. بترسد. در بعض نسخه ها بهر سد براى ممانعت. (كوه قاف اگر براى ممانعت پيش آيد نور ما آن را مانند كوه طور مى درد.) بر دريدن كوه طور:
|
حق همى گويد كه اى مغرور كور |
نه ز نامم پاره پاره گشت طور |
|
احتمال: برداشتن، تحمل كردن.
(كوه طور تجلى حق را تحمل نكرد و در هم شكافته شد. اما دل مرد خدا آن را تحمل مى كند. اين قدرت را خدا در آن دل نهاده است و خدا بر هر كار كه خواهد تواناست.) قاروره: شيشه، شيشه كوچك. و در بيت استعارت از دل مرد خداست.
مشكات: چراغدان.
زجاج: شيشه. مشكات و زجاج: استعارت از دل مرد خداست و در آن تأويلى است از آيه ٣٥ سوره نور. مجموعه اى ساخت از اين دو عالم كه آدم عبارت از اين است. جسد او را مشكاة كرد و دل او را زجاجه و سر او مصباح. (مرصاد العباد، ص ١٢٢) (كوه طور تجلى نور حق را برنتافت و پاره گشت. اما قدرت حق آن جلوه را در دل بنده خود قرار مى دهد و آن دل آن راتحمل مى كند.) در بيت هاى گذشته گفت، آنچه به كار مى آيد جمعيت است و جمعيت را مالك الملك مى دهد. اين بيت ها متمم آن معنى استكه جمعيت خاطر دادن، از خداست و هرچه موجب برترى شود- خواه مادى خواه معنوى- از افاضات حق تعالى