شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٨ - داستان آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز، و وام ها كرده بود بر اميد آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او، حاصل از هيچ زنده اى وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفى گزارده شد چنانكه گفته اند ليس من مات فاستراح بميت # انما الميت ميت الاحياء
در مصر مردى بود كه درويشان را پايمردى كردى و ايشان را چيزى فراهم آوردى. يكى را فرزندى آمد و هيچ چيز نداشت. گفت نزديك وى برفتم. بيامد و از بهر من از هر كسى سؤال كرد هيچ فتوحى نبود. پس مرا بر سر گورى برد و بنشست و گفت خداى تعالى بر تو رحمت كناد كه اندوه درويشان همى بردى و هرچه بايستى همى دادى. امروز براى كودك اين درويش بسيار جهد كردم و هيچ فتوحى نبود. پس برخاستو دينارى داشت به دو نيم كرد و نيمى به من داد گفت اين به اوام دادم تو را تا چيزى پديد آيد. و اين مرد را محتسب گفتندى. گفت آن نيم دينار فراستدم و كار كودك بساختم. محتسب آن شب مرده را به خواب ديد كه گفت هرچه تو گفتى شنيدم لكن امروز ما را در جواب دستورى نيست. اكنون به خانه من شو و كودكان مرا بگوى كه تا آنجا كه آتشدان است بكنند، و پانصد دينار زر آنجاست بدين مرد كه كودكش آمده است دهند. محتسب دگر روز برفت و چنين بكردند و پانصد دينار بيافت و فرزندان وى را گفت كه خواب مرا حكمى نيست و اين زر ملك شماست، برگيريد. گفتند به وى پدر مرده ما سخاوت مى كند ما بخيلى كنيم زنده؟ همه نزديك آن مرد بر، چنانكه وى گفته است. محتسب آن مال برگرفت و نزديك آن مرد آورد يك دينار برگرفت و به دو نيم كرد يك نيمه از جهت اوام به محتسب داد و گفت اين ديگر به درويشان ده كه مرا حاجت بيش از اين نبود. (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ١٦٩- ١٧٠) ليس من مات: اين بيت در امثال و حكم آمده ولى از سراينده آن نامى نرفته است. تنها نوشته اند «از عناوين مثنوى است.» بيت در لسان العرب (ذيل موت) به نام عدى بن الرعلاء نوشته شده[١]. نظير اين بيت سروده سعدى است:
|
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز |
مرده آن است كه نامش به نكوئى نبرند |
|
مگر: قضا را. از قضا.
به دل بحر آمده: دريا دل، سخاوتمند.
ذره را مشرق كردن: كنايت از فقير را نعمت فراوان بخشيدن. توانگر ساختن.
[١] آقاى دكرت واعظ در يادداشتى نوشته اند: در الصناعتين( ص ٣١٥) اين بيت از عدى دانسته شده. نيز به نام صالح بن عبدالقدوس( ديوان، ص ٤٤). به نقل معجم لآلى الشعراء آمده است.