شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٢ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
|
آنكه چشمش شب به هر كه انداختى |
روز ديدى بى شكش بشناختى |
|
|
شاه را بر تخت ديد و گفت اين |
بود با ما دوش شب گرد و قرين |
|
|
آنكه چندين خاصيت در ريش اوست |
اين گرفت ما هم از تفتيش اوست |
|
ربوه: پشته.
وثاق: اطاق، اتاق. (با بوئيدن خاك گفت اينجا خانه بيوه زنى است.) حليه: شكل و هيأت ظاهرى.
دزديدن: نهان كردن. (شاه محمود نهانى از جمعشان بيرون رفت.) ببست: ببستند.
انقروى و به پيروى از او نيكلسون و بعض شارحان از اين داستان تأويل هاى عرفانى كرده اند: سلطان محمود را كنايت از خدا دانسته اند كه بامفهوم بيت ٢٩٠٧/ ٦:
|
وقت آن شد اى شه مكتوم سير |
كز كرم ريشى بجنبانى به خير |
|
منافات تمام دارد.
دزدان را روح حيوانى، و عقل جزئى و مخزن شاهى را خزينه علم الهى و كمند را همت، تأويل كرده اند كه بسيار دور از حقيقت است.
اين داستان تمثيلى است براى بهتر فهماندن مطلبى كه در بيت هاى پيش آمده بود. البته از بيت ٢٨٥٨/ ٦ به بعد بيت ها تأويل ديگرى مى يابد.
|
عارف شه بود چشمش لاجرم |
بر گشاد از معرفت لب با حشم |
|
|
گفت وهو معكم اين شاه بود |
فعل ما مى ديد و سرمان مى شنود |
|
|
چشم من ره برد شب شه را شناخت |
جمله شب با روى ماهش عشق باخت |
|
|
امت خود را بخواهم من از او |
كو نگرداند ز عارف هيچ رو |
|
|
چشم عارف دان امان هر دو كون |
كه بدو يابيد هر بهرام عون |
|
|
زآن محمد شافع هر داغ بود |
كه ز جز شه چشم او مازاغ بود |
|
|
در شب دنيا كه محجوب است شيد |
ناظر حق بود و زو بودش اميد |
|
|
از الم نشرح دو چشمش سرمه يافت |
ديد آنچه جبرئيل آن بر نتافت |
|
|
مر يتيمى را كه سرمه حق كشد |
گردد او در يتيم با رشد |
|