شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٩ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
مانند ديدن.)
|
ديد صد چندان كه وصفش كرده بود |
كى بود خود ديده مانند شنود |
|
قيروان: گذشته از نام شهر معروف، در لغت به معنى هاى چند آمدهاست: گروهى از سواران، دسته بزرگ لشكر، قافله، و به معنى تاريكى شب كه بعض شارحان معنى كرده اند، هرچند مناسب است ولى قبلا لفظ «شب» در بيت آمده است بعلاوه، چنين معنى در فرهنگ ها ديده نشد. ظاهرا در بيت مورد بحث به معنى قافله و دسته است. (اگر شب يكى را از ميان جمعى ببينم روز او را مى شناسم.)
|
سر الناس معادن داد دست |
كه رسول آن را پى چه گفته است |
|
|
من ز خاك تن بدانم اندر آن |
چند نقد است و چه دارد ازو زكان |
|
|
در يكى كان زر بى اندازه درج |
وآن دگر دخلش بود كمتر ز خرج |
|
|
همچو مجنون بو كنم من خاك را |
خاك ليلى را بيابم بى خطا |
|
|
بو كنم دانم ز هر پيراهنى |
گر بود يوسف وگر آهرمنى |
|
|
همچو احمد ك برد بو از يمن |
زآن نصيبى يافت اين بينى من |
|
|
كه كدامين خاك همسايه زر است |
يا كدامين خاك صفر و ابتر است |
|
سر الناس معادن:
|
ياد الناس معادن هين بيار |
معدنى باشد فزون از صد هزار |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٠٦٦/ ٢) دست دادن: آشكار گشتن.
خاك تن: بعض شارحان از جمله نيكلسون آن را به معنى متدوال تفسير كرده اند (خاك بدن) كه در اين صورت مفهوم نيست، خاك بدن چيست تا از بوئيدن آن مقدار نقدينه معين شود. و بعضى آن را آشنايى با مردم معنى كرده اند، و نقد و كان را فهم و دانش.
يكى از معنى هاى تن، تنه و جسم است.
|
پيلان تو را رفتن با دست و تن كوه |
دندان نهنگ و دل و انديشه كندا |
|