شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٦ - منادى كردن سيد ملك ترمد كه هر كه در سه يا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم، خلعت و اسب و غلام و كنيزك و چندين زر دهم، و شنيدن دلقك خبر اين منادى در ده، و آمدن به اولاقى نزد شاه كه من بارى نتوانم رفتن
خواهد آمد، و مناسبت آن با بيت هاى گذشته بيت ٢٥٠٩ است. «جنجال بسيار، براى هيچ.» اولاق: (تركى) الاق: الاغ: قاصد، پيك. و نيز هر اسبى كه پيك تيزرو به فرمان امير مى گيرد و بر آن سوار مى شود.
مستتم: پايان خواهنده چيزى يا كارى. تمام كننده. پايان بخش. به انجام رساننده.
|
پس فتادم زآن كمال مستتم |
از فن زالى به زندان رحم |
|
كنوز: جمع كنز: گنج. كنايت از مال فراوان.
نمط: گونه. دوانيدن زآن نمط: بدان سان به شتاب راندن.
ره جستن: راه جستن، بار خواستن، رخصت در آمدن طلبيدن.
سيران: سير، رفتن.
سيران درشت: آمدن به شتاب.
دلق: دلقك.
فحش: از حد گذشتن. بسيار شدن.
آتش در پلاس افتادن: (مجازا) فتنه پديد شدن.
|
راه جست و راه دادش شاه زود |
چون زمين بوسيد گفتش هى چه بود |
|
|
هركه مى پرسيد حالى زآن ترش |
دست بر لب مى نهاد او كه خمش |
|
|
وهم مى افزود زين فرهنگ او |
جمله در تشويش گشته دنگ او |
|
|
كرد اشارت دلق كاى شاه كرم |
يك دمى بگذار تا من دم زنم |
|
|
تا كه باز آيد به من عقلم دمى |
كه فتادم در عجايب عالمى |
|
|
بعد يك ساعت كه شه از وهم و ظن |
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن |
|
|
كه نديده بود دلقك را چنين |
كه از او خوش تر نبودش همنشين |
|
|
دائما دستان و لاغ افراشتى |
شاه را او شاد و خندان داشتى |
|
|
آنچنان خندانش كردى در نشست |
كه گرفتى شه شكم را با دو دست |
|
|
كه ز زور خنده خوى كردى تنش |
رو در افتادى ز خنده كردنش |
|
|
باز امروز اين چنين زرد و ترش |
دست بر لب مى زند كاى شه خمش |
|