شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٨ - حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
بود كه تو ديدى آن ما همه خيال بود و باطل. (مقالات شمس، ج ٢، ص ٥٤) ممتحن: شارحان آن را آزرده، اندوهگين معنى كرده اند و مناسب است اما به قرينه قيد «اندر هنر» و با توجه به داستانى كه هر يك از جهود و ترسا هنر خود را در باز گفتن خواب نشان دادند و سودى برايشان نداشت مى توان ممتحن را آزموده معنى كرد. (تا هنر خود را به كار نگيرى و آزموده شوى و معلومت گردد كه هنر به كار نمى آيد.) آهرمن: شيطانى كه پيوسته با آدمى است و در گمراه كردن او مى كوشد.
مرغزى و رازى:
|
تا رسيدن در شه و در ناز خوش |
رازيا با مرغزى مى ساز خوش |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٨١٣/ ٤) از: (قيد علت) سفر موجب مى شود كه دو ناسازگار با هم گرد آيند.
زاغ و جغد و باز در قفص: نگاه كنيد به: داستان «باز» (٣٢١/ ٢) و داستان «آهو» (٨٣٣/ ٥).
كرده منزل ...: اشارت است به هم زيستى مردمان در اين جهان كه عالم اضداد است بنابر مصلحت.
|
شب چنين با روز اندر اعتناق |
مختلف در صورت اما اتفاق |
|
|
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمن اند |
ليك هر دو يك حقيقت مى تنند |
|
|
هر يكى خواهان دگر را همچو خويش |
از پى تكميل فعل و كار خويش |
|
|
چون گشاده شد ره و بگشاد بند |
بسكلند و هر يكى جايى روند |
|
|
چو قفص را بشكند شاه خرد |
جمع مرغان هر يكى سويى پرد |
|
|
پر گشايد پيش از اين بر شوق و ياد |
در هواى جنس خود سوى معاد |
|
|
پر گشايد هر دمى با اشك و آه |
ليك پريدن ندارد روى و راه |
|
|
راه شد هر يك پرد مانند باد |
سوى آن كز ياد آن پر مى گشاد |
|
|
آن طرف كه بود اشك و آه او |
چونكه فرصت يافت باشد راه او |
|
|
در تن خود بنگر اين اجزاى تن |
از كجاها گرد آمد در بدن |
|
|
آبى و خاكى و بادى و آتشى |
عرشى و فرشى و رومى و گشى |
|