شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠١ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
كلب ليسد ...: چنانكه سگ براى درمان زخم خود از لعاب دهان مرهم مى سازد، عاشق نيز جز درد عشق درمانى ندارد.
طب جمله عقل ها: آنچه از خرد در خردمندان است بخشيده حضرت حق است و هر خوبى از اوست. زيبايى زيبابان پرده اى است كه جلوه حق بر آن تافته و آن را روى پوش ساخته.
منقوش: آفريده.
روى در روى خود آر: مخلوق را واگذار و روى به دل خود آر تا خدا را در دل خود بيابى.
عشق كيش: عاشق. (كه مذهب او عاشق بودن است.) مفتون: فريفته. (اى كه در عشق فريفته اى تو را جز تو خويشاوندى نيست. خود بايد كار خود را به پايان رسانى.) قبله از دل ساخت: از دل روى به خدا آورد.
ليس للإنسان إلا ما سعى: و أن ليس للإنسان إلا ما سعى: و اينكه آدمى را نيست جز آنكه [در آن] كوشيده است. (نجم، ٣٩) پيش از آن ...: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٣٤/ ٦.
بى دف رقص كردن: (در تداول) بى وسيلت كارى پرداختن. (سراپا عشق شده و بى وسيلت به خدا روى آورده بود.)
|
چون بنالد زار بى شكر و گله |
افتد اندر هفت گردون غلغله |
|
|
هر دمش صد نامه صد پيك از خدا |
يا ربى زو شصت لبيك از خدا |
|
|
اى ضياء الحق حسام الدين برانش |
كز ملاقات تو بر رسته است جانش |
|
|
گر برانى مرغ جانش از گزاف |
هم به گرد بام تو آرد طواف |
|
|
چينه و نقلش همه بر بام توست |
پرزنان بر اوج مست دام توست |
|
|
گر دمى منكر شود دزدانه روح |
در اداى شكرت اى فتح و فتوح |
|
|
شحنه عشق مكرر كينه اش |
طشت آتش مى نهد بر سينه اش |
|
|
كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد |
شاه عشقت خواند زوتر بازگرد |
|