شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٤ - باقى قصه فقير روزى طلب بى واسطه كسب
|
اين نمكسار جسوم ظاهر است |
خود نمكسار معانى ديگر است |
|
|
آن نمكسار معانى معنوى است |
از ازل آن تا ابد اندر نوى است |
|
|
اين نوى را كهنگى ضدش بود |
آن نوى بى ضد و بى ند و عدد |
|
|
آنچنانك از صقل نور مصطفى |
صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا |
|
|
از جهود و مشرك و ترسا و مغ |
جملگى يك رنگ شد زآن الپ الغ |
|
|
صد هزاران سايه كوتاه و دراز |
شد يكى در نور آن خورشيد راز |
|
|
نه درازى ماند نه كوته نه پهن |
گونه گونه سايه در خورشيد رهن |
|
قحط: نايابى. نبودن، يافت نشدن چيزى.
جدب: خشك سالى. (نباريدن باران.) افتتان: در فتنه افكندن. (آزمودن) اين دو پر: خفض و رفع.
|
تا كه خوفت آيد از ذات الشمال |
لذت ذات اليمين يرجى الرجال |
|
|
تا دو پر باشى كه مرغ يك پره |
عاجز آيد از پريدن اى سره |
|
خم يك رنگى: از ميان رفتن اعراضى كه تشتت و تفرقه را پديد مى آورد.
خم صد رنگ: كنايت از جهان اجسام و اعراض.
نمكسار: نمكزار.
|
در نمكلان چون خر مرده فتاد |
آن خرى و مردگى يك سو نهاد |
|
|
صبغة الله هست خم رنگ هو |
پيسه ها يك رنگ گردد اندر او |
|
كنايت از جهان وحدت و يكرنگى.
اين نوى: آنچه در اين جهان مادى تر و تازه مى نمايد.
آن نوى: آنچه در عالم يكرنگى است.
الپ الغ: (تركى) شجاع بزرگ.
در خورشيد رهن: چنانكه چون خورشيد بر جايى تابد سايه از ميان مى رود. و همه جا