شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٨ - مثل
پرده ساده: كنايت از چشم حس.
زاده گفتيم ...: گفتيم اجزاى مستان وصال زاده شده اند اما زادن در آنها به معنى لغوى كلمه نيست و چنانكه گفته شد بر اثر تجلى حق است بى علت. به خلاف اجزائى كه در عالم طبيعت است كه هريك از آنها معلول علتى مادى است.
بگويد شاه قل ...: مقصود از «شاه» پروردگار است، و در آن اشارتى است به مفهوم بيت هاى ١٧٩٧- ١٨١٤ كه هر يك نشانه اى از قدرت حق تعالى است.
اين جنس گل: كنايت از مستان وصال.
هر دوگون: شارحان عموما آن را به حال و قال تفسير كرده اند و ظاهرا چنين مى نمايد ولى مى توان آن را به دو گونه مواليد تفسير كرد، مواليدى كه در طبيعت پديد مى شود و مواليدى كه نتيجه تجلى حضرت حق است. اين دو گونه مواليد دو گواه افاضه قدرت خدايند تا آن افاضت بدين دو گونه نرسد پديد نخواهد آمد. و بيت ١٨٢٣ كه خطاب به مستمع است اين نظر را تأييد مى كند و به هر حال در معنى چندان تفاوتى پديد نمى آيد.
مرتضى: گزيده.
مستجد: تازه پديد آمده.
عسير: دشوار.
طمس: بيشتر شارحان آن را محو كردن و كهنه ساختن معنى كرده اند ولى فرو گرفتن و پوشناندن كه يكى از معنى هاى طمس است مناسب تر مى نمايد. (ميوه اى كه در زمستان آرند، از گرمى تابستان كه بر درختان تابيده است، و آن ميوه را پديد آورده حكايت مى كند.)
|
حال رفت و ماند جزوت يادگار |
يا از او واپرس يا خود ياد آر |
|
|
چون فرو گيرد غمت گر چستيى |
زآن دم نوميد كن واجستيى |
|
|
گفتييش اى غصه منكر به حال |
راتبه انعام ها را زآن كمال |
|
|
گر به هر دم نت بهار و خرمى است |
همچو چاش گل تنت انبار چيست |
|
|
چاش گل تن فكر تو همچون گلاب |
منكر گل شد گلاب اينت عجاب |
|
|
از كپى خويان كفران كه دريغ |
بر نبى خويان نثار مهر و ميغ |
|
|
آن لجاج كفر قانون كپى است |
وآن سپاس و شكر منهاج نبى است |
|